کد خبر: 217 تاریخ انتشار: ۱۳۹۰ شنبه ۱۰ دي نسخه چاپی نسخه چاپی
بازدید: 290 ساعت انتشار: 5:15 عصر
ارسال به دوست ارسال به دوست


كناری برای آتشی
اسب سفید وحشی شعر

بررسی زندگی و شعر منوچهر آتشی بامطالبی از:منوچهر آتشی،ابوالقاسم ایرانی،فیض شریفی،ایرج زبردست،فیروز محمدخانی.

اين عكس شامل قانون كپي رايت نمي شود
 

زندگی من به روایت منوچهر آتشی
منوچهر آتشی: دوم مهرماه 1310 در روستای به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم خانواده ما جزء عشایر زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پیش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگی من به دلیل اینكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود "آتشی" شد، پدرم فردی باسوادی بود و به دلیل علاقه‌‏ای كه سرگرد اسفندیاری كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدی را یاد گرفتم ولی به دلیل شورشی كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسی بوشهر ثبت نام كردم مساله علاقمندی من به شعر و شاعری به دوران كودكی‌‏ام باز می‌‏گردد خیلی كوچك بودم كه به شعر علاقه‌‏مند شدم، اما اولین تجربه عشقی در چاهكوه اتفاق افتاد او نیز توجهی پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خیلی روی من تاثیر گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
منوچهر آتشی: من تاكنون دوبار ازدواج كرده‌‏ام كه
هر دو بار كه بی‌‏ثمر بوده است، همسر اولم با این كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلی به دلیل بیماری كه داشت فوت كرد) به دلیل اینكه من حاضر نشدم با او به آمریكا بروم از من جدا شد و دخترم شقایق نیز در حال حاضر در آلمان وكیل است. در سال 1361 ازدواج دیگری داشتم كه آنهم به انجام نرسید و یك دختر نیز از این ازدواج دارم.فعالیت‌‏ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغل‌‏های متعددی را تجربه كردم، مدتی با صدا و سیما همكاری داشتم، مسئول شعر مجله تماشا بودم،مشاور ادبی نشریات و انتشارات مختلف بوده‌‏ام و مدتی نیز در نشریه كارنامه مشغول بودم.  من با این سن ام هیچ كتابی نیست كه در حوزه فعالیت‌‏ام ناخوانده مانده باشد، اگر كسانی كه به شعر علاقه‌‏مند هستند و حس می‌‏كنند قریحه شعری دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاری عبث و بیهوده است.

 ***


جایزه ملی شعر آتشی
ابوالقاسم ایرانی-مراسم بزرگداشت ششمین سالگرد درگذشت " منوچهر آتشی " عصر پنجشنبه 26 آبان ماه بر مزار وی واقع در آرامگاه "شیخ حسین چاهکوتایی" برگزار گردید. علی رغم آتش گرفتن و پاره شدن بنرهای مراسم در میدان های شهر بوشهر، جمع پرشوری از مردم بوشهر ، خانواده و دوستان آتشی ، شاعران و نویسندگان در مراسم مزبور حضور به هم رسانیده بودند.

"مسعود احمدی" به عنوان سخنران مهمان در مراسم شرکت داشت. وی با اشاره به نجف دریابندری، صادق چوبک و محمدرضا صفدری اظهار شگفتی نمود که چگونه در یک نقطه کوچک جغرافیایی خیل عظیمی از نویسندگان ، شاعران و مترجمان نشو و نما و در ادبیات چهره نموده اند.

"احمدی" سپس با نقل خاطراتی از منوچهر آتشی به خصوصیات خوب و جوانمردانه ی وی پرداخت و افزود: با تمام احترامی که برای شعر شاملو قائلم اما شعرهای شاملو متکی بر فلسفه و نمونه آثار شاعران غربی سروده شده است. اما شعر آتشی همانند شعر اخوان و شفیعی کدکنی شعری ایرانی و از ظرفیت های بومی برخورداراست.

"احمدی" از منوچهر آتشی به عنوان استادش یاد نمود و بزرگترین خصلت او را فروتنی در مقابل جوانان دانست. سخنران دیگر این مراسم " عباس عاشوری نژاد" از اهالی قلم بوشهر بود که به جنبه های شخصیتی آتشی اشاره نمود و یکی از این خصیصه ها را کودک بودن آتشی تا زمان خاموشی او دانست.

در ادامه ی این مراسم شاعران جوان بوشهری به ارائه و خواندن شعرهایشان مبادرت ورزیدند. اولین شعرخوان این مراسم "محسن موسوی میرکلایی" بود که شعر " به آب رفتن تن در شمارش نام ها " را که برای آتشی سروده بود قرائت نمود، سپس " سایه درختیان" ، " ارسلان باقری" ، " مجید اجرایی" ، " احسان احمد زاده " و " محمد مصدق" به ارائه اشعار خود پرداختند. در همین مراسم از پوستر " جایزه ی ملی شعر آتشی" که طرح آن توسط هنرمند گرافیست "ندا کلعبی" انجام شده بود رونمایی و اعلام شد که سال آینده همزمان با هفتمین سالگرد آتشی جایزه مزبور طی مراسم ویژه ای اهدا و فراخوان شرکت در آن به موقع اعلام خواهد شد. 

روز دوم مراسم بزرگداشت سالگرد منوچهر آتشی اختصاص به گردهمآیی شاعران استان بوشهر در محل خانه مطبوعات بوشهر با حضور" مسعود احمدی" و مهمان دیگر این مراسم " قاسمعلی فراست " اختصاص داشت.

 ***

«پیمان ها، خنجر ها، بوسه ها یا...»
آتشی از زبان آتشی

فیض شریفی-...اما می بینید، من حالا پیش شما در هوای شرجی بندر بوشهر نشسته ام، در حالی که یک زنگنه ی تمام عیارم. اجداد من در سال های دور به سبب های معلوم و نا معلوم، به جنوب کشور کوچیدند و ما- اگر پدر بزرگ ها را حدّ فاصل نسل ها در نظر بگیریم می شود گفت کمتر از سیصد سال است که از ریشه های خود دور افتاده ایم...
ساکنان اطراف بوشهر، تقریباً همه مهاجرانی مثل خانواده ی ما بوده اند، یعنی تنها از ایل زنگنه نبوده که از این طرف ها آمده باشند... کوچ کردهای زنگنه به جنوب ایران بیشتر در زمان زندیه اتفاق افتاده. زندیه
که لر بوده اند با کردها طبعاً قرابت و خویشاوندی نزدیک داشته اند... فکر می کنم آن طور که مادر می گفت: «من در سال 1312متولد شده ام» یعنی همان سالی که مرحوم سملی برای گرفتن شناسنامه به پشت کوه فعلی آمده ام و پدرم برای این که از شرّ سربازگیری (اجباری) هم راحت شود تاریخ تولد دور تری (1310) را برای من گذاشت...
دوران کودکی من هم زمان است با اوج بحران زوال فئودالیسم در جنوب،... پدر بزرگم هرگز در کسوت خان و کدخدا عمل نمی کرد. او فقط سرپرست طایفه بود. رفتار خان هم با او طور دیگری بود و به او احترام می گذاشت اما پدرم با «چاه کوتاهی»ها خیلی صمیمی بود. او در واقع به تعبیری فرمانده تفنگچی، عبدالرسول خان به حساب می آمد پدرم به شخصه نه خان بود و نه ملک و متولی داشت. پدرم مدتی روی خانه و زندگی خود و پدر بزرگم نشست و مقاومت کرد پدر مدتی در برابر هجوم سربازان رضاشاه ایستادگی کرد و نگذاشت کسی وارد حریم خانواده و ناموس ما شود...
جمله ای که پدرم از اسفندیاری (یکی از عوامل رضاشاه) در مورد خودش نقل می کرد این بود: تو آدم باسوادی هستی، حیف است که در دهات بپوسی یا کشته شوی. تو باید به شهر بیایی و کار دولتی کنی. من به تو کمک م
ی کنم و سرانجام این کار دولتی، شد همان کارمندی آمار و ثبت احوال که تازه رواج پیدا کرده بود...
با وقوع شهریور1320 و ماجرای فرار رضاشاه از ایران، بلافاصله اوضاع در هم ریخت و همه جا شلوغ شد... در اواخر سال1320 بود که ما از لامرد به کنگان رفتیم. در کنگان در آغاز من دوباره به مکتب خانه رفتم و پس از مدتی موفق به ختم قرآن شدم... مدتی در کنگان به مکتب خانه رفتم . سپس در سال 1321 مرا به مدرسه گذاشتند... وقتی به من مدرسه رفتم کاملاً با سواد بودم و می توانستم به خوبی قرآن را بخوانم و خط فارسی را بنویسم...
چندی در کلاس اول درس خواندم اما چون سنم زیاد بود و شاگرد زرنگ و باسوادی بودم، مدیرمان مرا به کلاس دوم برد. به خط و خطاطی علاقه ی خاصی داشتم... سال دوم را هنوز تمام نکرده بودم که پدرم تقاضای انتقال به بوشهر را کرد... از آغاز ورود به بوشهر، پدرم خانه ای در محله ی دهدشتی زیر طاق جنّی اجاره کرد و ساکن آن جا شدیم مرا نیز به مدرسه ی فردوسی فرستاد... مرحوم افضلی از جمله معلمان و مدیران خوب شهر بوشهر بود. نسل من از برکت وجود او و امثال او اندکی آدم شدند... از کلاس دوم تا چهارم در دبستان فردوسی در
س خواندم همواره نیز شاگرد اول بودم...
انگلیسی ها از دیرباز در بوشهر حضور سیاسی و نظامی داشته اند و بارها با دلیران تنگستان برخورد کرده و به زد و خورد پرداخته اند. غالب اوقات با همدیگر تنیس بازی می کردند... ملوانان کشتی های انگلیسی اغلب خوب فوتبال بازی می کردند... روزهایی که تیم بوشهر با انگلیسی ها بازی داشت، روز عیش ما بود... انگلیسی ها هم چنین در بوشهر یک مرکز فرهنگی نیز داشتند که به قرائت خانه معروف بود... یکی دیگر از کارهای تبلیغی انگلیسی ها در بوشهر که اتفاقاٌ با استقبال هم روبه رو بود، نمایش فیلم بود... من غالب فیلم های مستند جنگ ج
هانی دوم را دیده ام.
در اوایل سال 1324 پدرم از محله ی دهدشتی به کوتی رفت. چون راه دور بود مرا از مدرسه ی فردوسی بیرون آوردند و به مدرسه ی تنگستان ثبت نام کردند. تنگستان مدرسه ای بود در محله ی بهبهانی و تقریباً نزدیک به محل ما. این مدرسه دارای در بزرگی بود که دیدنی و جالب به نظر می رسید... در کلاس پنجم بودم که ماجرای نهضت جنوب پیش آمد... مردم بوشهر میانه ی خوبی با روستاییان و خوانین اشغالگر نداشتند. علت نیز شاید نتیجه ی تبلیغات و حرکت های انگلیسی ها بود که از زمان نهضت دلیران تنگستانی علیه مردم اطراف
بوشهر راه انداخته بودند. کلاس ششم را با موفقیت در دبستان تنگستان به پایان رساندم و در کل فارغ التحصیل شدگان، نفر اول شدم.
وضعیت درسی ام بسیار خوب بود و به همین خاطر معلم ها به من احترام زیادی می گذاشتند و محبت فراوانی می کردند. پس از گرفتن ششم ابتدایی من هوایی شدم و دلم برای زندگی در روستا تنگ شد.
در ماجرای نهضت جنوب قوم و خویشانمان از دشتستان و سمل به خانه ی ما می آمدند. نشست و برخاست با آن ها دل مرا برای زندگی در روستا تنگ کرده بود. روستا هیچ وقت مرا رها نکرده است...
مسئله ی علاقه مندی من به شعر و شاعری به دوران کودکی ام باز می گردد. خیلی کوچک بودم که به شعر علاقه پیدا کردم. گفتم که پدرم از جمله آدم های باسواد روزگار خودش بود. او دفتری داشت که با خط خودش شعرهای خالص فایز
را در آن جمع کرده بود. من خیلی حسرت می خوردم که این دفتر را از دست دادم؛ یعنی بچه های تهران آن را بلند کردند...
مادرم هم با صدای دل انگیزی شروه می خواند. فایز و شروه در شاعری من نقش بسیار موثری داشت. آمیختگی با فایز و شروه ادامه داشت تا رفتم چاه کوتاه. در آن جا بود که به اصطلاح استارت شاعری من زده شد...
اولین تجربه ی عاشقانه ی من همان روز های زندگی در روستا اتفاق افتاد. دختری بود اهل چاه کوتاه که من سخت عاشق او شدم . او نیز توجهی پاک و ساده دلانه به من داشت. آن دختر خیلی روی من اثر گذاشت و در واقع او بود که مرا شاعر کرد. ما با هم خیلی پیوند روحی داشتیم. با وجودی که هنوز نوجوان بودیم، قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم... در چاه کوتاه ترانه های عاشقانه می سرودم... اما آن عشق بنا به دلایلی نافرجام ماند... آن دختر سرانجام ازدواج کرد و سرانجام نیز سرطان گرفت و به طور غم انگیزی مرد... شما در کتاب «آهنگ دیگر» هم می تواند شعری را که برای او(که تازه ازدواج کرده بود) سروده بودم ببینید:
دریغا، ای اتاق سرد
اجاق آتش اندام او بودی
تو هم ای بستر مشتاق یک شب دام او بودی...

اگر او صبح است بر کاشانه ای اکنون
دریغا، من شب بی اخترم این جا
اگر او آتش گرم است در هر خانه، من خاکسترم این جا...
... خاطره ی این دختر همیشه با من و در ذهن من هست. هر وقت که به دشت های اطراف بوشهر فکر می کنم یا شعر در من می نشیند، آن دختر هم به شکل درخت سدری سبز می شود:
... امروز
 سدری جوان ایستاده است، همان جا
و روبرویش
نخلی خمیده

که کاکل به آفتاب سپرده
و رطب می گشاید
                            برای چکاوک ها...
در کلاس هفتم یا اول دبیرستان در مدرسه سعادت مینشستیم. در آن دوران، دوستان چندی با من هم کلاس بودند که مایلم در باره دو نفر از پان ها که بعد ها از شاعران توانای استان شدند. کمی به تفضیل حرف بزنم.
یکی مرحوم حامدی و دیگری نعمتی زاده...
در سال های تحصیل در دبیرستان سعادت (یعنی سال های 1327تا 1329) در بوشهر چند روزنامه ی محلی منتشر می شد. در آن سال ها من تازه با حافظ و سعدی مأنوس شده بودم و غالب اوقاتم را با اشعار این دو شاعر می گذراندم. از همین روی سرودن غزل را آغاز کردم.
یکی از بوشهری ها (روزنامه نگار) شعر ماشین شده ای به من داد و گفت: - این شعر را بخوان. شعری از فریدون توللی بود، ... فکر کنم نامش «سایه های شب» بود... حس کردم چیز دیگری است. دیدم خیلی طبیعی و ملموس است. خیلی بر من اثر گذاشت و مرا منقلب کرد. از طریق توللی با شعر نو آشنا شدم و شیفته آن گشتم. البته توللی خودش در نیمه راه متوقف شد و مسیر دیگری انتخاب کرد...
سال 1327 یا 1328، در ایران، آغاز تب بیداری بود. ترورهای سیاسی- مذهبی آغاز شده بود. کسروی را ترور کرده بودند. به شاه تیراندازی شده بود... سال سوم را با موفقیت به پایان رساندم. سال 1329 بود... از این
رو برای ادامه تحصیل ناگزیر به رفتن به شیراز بودیم... آن موقع دانشسرای مقدماتی پسران شیراز برای شهرستانی های نابغه ی فراس سهمیه داشت. در آن سال ها بوشهر هم جزء استان فارس بود... در اواخر شهریور 1330 بود که من به اتفاق سه نفر از دوستان، با ماشین از بوشهر راهی شیراز شدیم. از این که شغلی در آینده داریم خوشحال بودیم... در واقع لحظه ی اولی که من با حذب (توده) پیوند خوردم در اواخر شهریور ماه 1330 و در شیراز بود. این ابتدای زندگی به اصطلاح سیاسی من بود... حذب توده در فارس خیلی فعال بود... در ماجرای سی تیر (1331) و استعفای دکتر مصدق و روی کار آمدن قوام السلطنه من در شیراز بودم... ما شب ها با وجودی که حکومت نظامی بود علیه دولت قوام و هیئت حاکمه شعار می نوشتیم و اعلامیه پخش می کردیم... در 25 مرداد 1332 شاه از ایران فرار کرد نزد خود فکر می کردیم که دیگر کار رژیم تمام شده و مبارزات خلقی و دموکراتیک ملت ایران به پیروزی رسیده است. برای خودمان در کنار دریا جشنی گرفته بودیم... در همان حال ناگهان متوجه شدیم برنامه های رادیو تهران عوض شد و شروع کرد به مارش نظامی زدن و شعار ضد حزب توده و دکتر مصدق دادن. فهمیدیم که کودتا شده است... مهر یا آبان 1332 بود... اما تشکیلات هنوز فعال بود و به حیات خود ادامه می داد... سال 1333 تشکیلات زیر فشار شدیدی قرار داشت... و مقدمات دستگیری و بازداشت شبکه افسران نظامی حذب داشت فراهم می شد... بعد از این ماجرا ارتباط ما با سازمان جوانان و حزب کم و کمتر شد. در خرداد 1333، دوره ی دانشسرای ما به پایان رسید و من به بوشهر بازگشتم... مرا به عنوان آموزگار به بندر ریگ از توابع شهرستان گناوه فرستادند. در بندر ریگ نیز حزب به طور جسته و گریخته با من تماس می گرفت... بعد از این که دانشسرای مقدماتی را تمام کردم چون من جزء سهمیه ی بوشهر بودم باید به این شهر بازمی گشتم، از این رو در تابستان 1333 به بوشهر برگشتم. آن موقع کسانی که در بوشهر اهل شعر و شاعری بودند، در روستاها پراکنده بودند. در بوشهر کسی نداشتم که با ما مراوده و مکاتبه داشته باشد...
سال تحصیلی 35-34 آغاز یک دوره ی کار در بوشهر بود. آن موقع در بوشهر نیز دیپلم ارج و قرب داشت. من را فرستادند دبیرستان پهلوی (دکتر شریعتی فعلی) در دبیرستان هم ناظم بودم و هم دبیر... دیر نپایید که دبیرستان پهلوی به صورت مرکز فعالیت های ادبی و هنری در بوشهر درآمد. چند نفر دانش آموز و دبیر در آن جا بودند که بعدها هر کدام شاعران بزرگی شدند. یکی خودم بودم، دیگری نعمتی زاده بود. چند نفر محصل نیز بودند، مانند علی باباچاهی و محمد بیابانی که امروز از شعرای معروف ایران هستند...
در فاصله ی سال های 1334 تا 1338 که من در بوشهر بودم، کار هنوز به مرحله ی انتشار جُنگ و جزوه نرسیده بود... یکی از مواردی که من همواره با آن درگیر بودم این بود که هروقت یک مقام برجسته مثل شاه یا ملکه به بوشهر می آمدند ساواک مرا می گرفت و بازداشت می کرد...
اولین شعر من در سال 1333 در مجله ی فردوسی به چاپ رسید... شعر نیز با عنوان «گل دریا» سرودم که سخت مورد استقبال قرار گرفت. این شعر را من در 25 مهر ماه سال 1335 سرودم که در فردوسی چاپ شد... شعرهای زیادی در فردوسی، امید ایران و به خصوص در روشنفکر از من چاپ شده که الان آن ها را در اختیار ندارم. نصرت رحمانی مسئول صفحه ی فردوسی
بود و مشیری، صفحات شعر مجله «روشنفکر» را اداره می کرد... من برای نخستین بار در سال 1335 به تهران سفر کردم و طبیعی بود که اولین اشتیاقم دیدار مشیری بود. او حتی بر شعر «خنجرها، بوسه ها، پیمان ها»؛ یعنی «اسب سفید وحشی» هم مقدمه نوشت... البته بعدها من به شاگردی کامل نیما تن سپردم. فریدون مشیری دیگر از شعر من خوشش نمی آمد و می گفت: «تو هم گمراه شدی!» در سال 1335 ... سفری به تهران داشتم... دفتری که من در تابستان 1335 به تهران بردم «ریشه های شب» نام داشت... جهانگیر کازرونی... در زندگی من نقشی بازی می کرد که هیچ کس نتوانست این نقش را داشته باشد... داوری خیلی زیبایی کرد و گفت: این اشعاری که تو سروده ای، هر چهارپاره اش بسیار جالب و دلنشین است، اما در مجموع شعر نو و مدرن نگفته ای... بعد از این آشنایی و هشدار... پس از این دیدار و تحول روحی و فکری شعری با عنوان «آهنگ دیگر» سرودم که در ابتدای کتابم آمده است. شعر با این ابیات آغاز می شود:
شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست
تا بشکفد از لای زنبق های شاداب...
بعد از آن افتادم روی دور سرودن اشعار واقعی که ماحصل آن دفتر «آهنگ دیگر» بود. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 بود و شاعران هم واقعاً سرگشته بودند. در کافه های جمع می شدند و با هم حرف می زدند و گاهی شعری می خواندند... مرا به کافه ای به نام کافه ی فردوسی بردند. به کافه ی سبیل هم شهرت داشت. محلش در خیابان اسلامبول بود. این کافه جایی بود که سابق بر این پاتوق صادق هدایت بود... آن جا محل تجمع همه ی روشنفکران تهران بود. ما یک راست رفتیم کافه ی فردوسی. دوست چاه کوتاهی ما با نصرت رحمانی آشنا بود. در آن سال ها رحمانی نماینده ی مشخصی از شعر معاصر بود که می توان شاعر «شعر کوچه ها» نامیدش؛ یعنی شاعر شعرهای سال های پس از کودتا. نصرت آدم شلوغی بود و شعرش نیز گل کرده بود. او خودش بیش از شعرش، شهرت داشت. اتفاقاً پس از وارد شدن به کافه با اولین کسی هم که آشنا شدم، نصرت رحمانی بود. افزون بر رحمانی، یدالله رویایی نیز بود. هم چنین حسن هنرمندی و چند تن از شاعران و روشنفکران... در آن سال ها اوج مبارزات روشنفکری جلال با دستگاه بود... یادم هست یک بار با نصرت رحمانی دستگیر شدند که حتی کارشان به دعوا و مرافعه ی لفظی بسیار تندی کشید. رحمانی سر آل احمد داد
زد که:
آقا! چطور است که دیگران تا یک کلمه حرف می زنند، فوری می ریزند می گیرندشان اما تو هر چه داد می زنی کسی کاری با تو ندارد؟ پس بی خودی ادا درنیار.
سال 1335 زمستان... «اخوان» درآمده... در نخستین سفرم به تهران با او آشنا شدم... شاعران تهران نشین به من مهر داشتند. اخوان خیلی زود با من آشنا- آشنای صمیمی- شد. یکی از اتفاقات جالب در آغاز ورود من به تهران برگزاری مجلسی برای تجلیل از کتاب «آهنگ دیگر» بود. در پایان جلسه، فروغ و خانم سیمین بهبهانی نزد من آمدند و با من آشنا شدند. فروغ رو به من کرد و با حجب و حیای خاصی گفت: «من خیلی شعرهای تو را دوست دارم. ترکیب «آهنگ دیگر» را من برای کتاب جدیدم انتخاب کرده بودم...» در آن سال ها فروغ شکفته بود و شعرهای «تولد دیگر» را نیز سروده بود. شکست سیاسی نیز بر روحیه ی من تأثیر ویرانگری داشت. چه جریان اول که بانی سرکوب آن رضاشاه بود و چه جریان دوم که کودتا آن را در هم شکست و بر باد داد... از مهدی اخوان ثالث بگیر که «زمستان» را سال 1335 بیرون آورد... تا احمد شاملو و دیگر شاعران که تحت تأثیر این شکست شعرهای تلخی سرودند... شاعرانی مثل نادرپور و فریدون توللی دچار یأس فلسفی... شعرهایی می گویند که ریشه در یأس فلسفی دارد.
آقای نادرپور می گوید:
مادر! اگر گناه من بود از تو بود

اما تو را از زادنم چه سود؟
... یا توللی که می گوید:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر
که حیات تو به جز لعن خداوند نبود...
«آواز خاکم» که اصطلاحات تکامل دهنده ی «آهنگ دیگر» بود، در سال 46 منتشر شد.
خرداد 1343 بود که لیسانس گرفتم و با نعمتی زاده به بوشهر برگشتیم. ضمن شغل دبیری مسئولیت امور تربیتی را به عهده داشتم. احتمالاً همین سال بود که به ما خبر دادند چوبک و پرویزی به بوشهر آمده اند. انجمن ادبی دبیرستان بلافاصله تدارک دیدار داد و ما در سالن... از نویسندگان پذیرایی کردیم.
در سال 1343 با همسر اولم، که دختر یک کارمند شهربانی برازجان بود، ازدواج کردم. یک سال بعد یعنی در سال 1334 اولین فرزندم متولد شد که دختر بود و نامش را شقایق گذاشتم. دو سال بعد نیز پسر ناکامم مانلی به دنیا آمد. چون عیالم اهل شمال بود و نمی توانست در بوشهر زندگی کند به تهران رفتیم. تهران هم که ما را نمی پذیرفتند چون پنج سال تعهدمان را انجام نداده بودیم. سال 1346 بود که از بوشهر منتقل شدیم به قزوین. دو سال در قزوین درس دادم. سال اول در قزوین منزل داشتیم و اما در سال دوم منزل را به تهران منتقل کردیم. منزلم در تهران بود و من مرتب در بین راه قزوین به تهران رفت و آمد می کردم.
سال 47-46 فونتامارا، اثر اینیاسیلونه، رمان نویس معروف ایتالیایی را به فارسی ترجمه کردم. دلم می خواست کاری را برای تمرین زبان، از انگلیسی به فارسی ترجمه کنم. در منزل آل احمد، خانمش، سیمین دانشور هم بود که خیلی به من لطف نمود. چون شیرازی بود، مرتب مرا «همشهری» خطاب می کرد...
بعد از «آواز خاک» من باز هم به مدت طولانی، کتاب منتشر نکردم. شعرهای فراوانی سروده بودم اما مشکلات زندگی در تهران و گرفتاری های خاص ناشی از اقامت در تهران باعث شد که چند سالی کتاب شعری چاپ نکنم. من در دوران اقامت در تهران زن و بچه داشتم و مجبور بودم با حقوق ناچیز معلمی زندگی کنم. وضع مالی خیلی بدی داشتم... مرحوم سیروس طاهباز، آن موقع مسئول چاپ و نشر در امیرکبیر بود. ایشان دوست صمیمی من بودند و او بود که پیشنهاد چاپ کتاب اول را به من داد. قراردادی با من بستند. من آن موقع نیاز مبرمی
به پول داشتم. زیرا پسرم، مانلی، در حال تولد بود... من پول بیمارستان و زایمان و نمی دانم از این قبیل چیزها را نداشتم... کتاب «دیدار در فلق» با عجله و شتاب درآمد و آن چیزی نبود که من می خواستم... سال 48 درآمد. «این کتاب در همان موقع برنده ی جایزه ی تلویزیون هم شد که داوران آن یدالله رویایی و فریدون رهنما، از جمله مشاهیر روشنفکران آن زمان، بودند... جایزه ای به من تعلق گرفت؛ یعنی پنج هزار تومان به من جایزه دادند که در آن موقع برای ما که دچار فقر مالی بودیم بدک نبود».
داوران، دکتر محسن هشترودی، مسعود فرزاد، دکتر شرف الدین خراسانی، فریدون رهنما، بیژن جلالی و یدالله رویایی. دو جایزه برای «حریق باد» رحمانی به خاطر وجود اصل تفاهم و القاء تصاویر در شعر، صمیمیت شاعر با زندگی درون و زندگی اطراف و تظاهر این دو در شعر شاعر، درنظرمی گیرند. شایع است که «نصرت رحمانی» جایزه ی تلویزیون ملی را قبول نمی کند. ص 44، عشق بر آستانه (چند و چونی با نصرت رحمانی، ص 44 فیض شریفی
به هر حال نگرفتن جایزه او را محبوب تر می کند «باعث می شود دوبار
ه سر زبان ها بیفتد و در دام مساعده ها گرفتار شود. احتمالاً پس از آن که رحمانی از دریافت این جایزه خودداری می کند جایزه را به منوچهر آتشی اهدا می کنند یا هر دو کتاب شاید به کسب جایزه نائل می شود. الله اعلم
در شهریور سال 1367 که خبر درگذشت آل احمد را به ما دادند. سال 49 فیلم (آرامش در حضور دیگران) نمایش داده شد. خاطره ی تلخی است. یکی از اشتباهات مسلم زندگی من بود... ناصر تقوایی... شروع کرد به افسون کردن من، گفت: من دارم فیلمی از روی کارهای غلامحسین ساعدی تهیه می کنم... به هر حال ما را به بازی گرفتند و به قول معروف بازی دادند... بعد از «دیدار در فلق»، گزیده ای از اشعارم را گردآوری کردم و  نام این مجموعه را نیز «بر انتهای آغاز» گذاشتم. در سال 1350، دنیای کتاب آن را منتشر کرد.
در سال هایی که در تهران زندگی می کردم دچار تلاطم های روحی و ذهنی بودم. افزون بر این از لحاظ مالی نیز به شدت تحت فشار بودم... در همین دوران بود که من به ترجمه ی کتاب برای کودکان رو آوردم... یکی جزیره ی دلفین های آبی رنگ، نوشته ی اودیل اسکات بود و دیگری مهاجران. این کتاب نوشته ی دیگموند لاوین می باشد... در سال 1349 منتشر شد و با استقابل خوبی نیز رو به رو شد. در همان سال جایزه ی بهترین ترجمه ی سال برای جوانان به من تعلق گرفت «مهاجران» که در سال 1350 درآمد. «دلاله» نمایشنامه ای است که اثر ترونتو لاوایل
در آمریکایی. سال 1350، کانون پرورشی فکری کودکان کتاب «سرگذشت کشور کوچک» را درآورد. در اواخر دهه ی 40... کانون نویسندگان ایران به ابتکار جلال آل احمد و تنی چند از روشنفکران مستقل تشکیل شد. آل احمد جلسه ای برای بزرگداشت نیما برپا کرد که به جریان کانون نویسندگان منجر شد... در سال های بعد، من در رادیو کار کردم و برای رادیو قصه ی شب و نمایشنامه می نوشتم. شاملو هم به رادیو آمد اما ماندگار نشد... من... شاملو را (هم چنان که پست مدرن ترین شاعران امروز را) در قلمرو نهضت نیمایی می دانم... نیما پس از سی سال رنج و مشقت و کار یک تنه امکانی در برابر زبان فارسی قرار داد که هر شاعر مبتکر و هوشمندی بتواند بر ظرفیت های فراوان زبان در نهضت نیمایی اشراف پیدا کند... به هر حال من تا سال 54 به طور جنبی، مثل نویسندگان و شاعران آن دوران، با رادیو و تلویزیون همکاری داشتم تا این که در سال 54 اصرار کردند که من به انتشار رادیو و تلویزیون بروم و دائم در آن جا باشم... به صورت مأمور خدمت، از آموزش و پرورش به رادیو و تلویزیون ملی ایران رفتم و بعداً نیز در آن سازمان به طور مستمر شاغل شدم... در مجله ی «تماشا» که ارگان رادیو تلویزیون ایران بود شروع به همکاری کردم؛ یعنی شدم مسئول اداره ی صفحات ادبی مجله ی تماشا... من هنوز که در آستانه ی هفتاد سالگی هستم... مثل قبل از انقلاب، زندگی ساده و فقیرانه و همیشه مستأجر و همیشه بدهکار و همیشه درب و داغونی داشته و دارم. همین فقر میزان وابستگی من به دربار را نشان می دهد... من به صراحت و با صداقت می گویم که از سال 32 و به دنبال آن حوادث از سیاست بریدم و دیگر هرگز گرد آن نگشتم... در مورد همکاری با سانسور و نمی دانم این ها با هیچ برچسبی به زندگی من نمی چسبد... من هنوز که هنوز است حتی یک متر زمین در این دنیا متعلق به خود ندارم و سر پیری ناچارم برای تأمین معاش خود و خانواده ی پراکنده ام، کار و تلاش کنم.
 خانم من شخصاً رفته بود پیش رضا قطبی، رئیس سازمان رادیو تلویزیون و با هزار عجز و التماس توانسته بود این مبلغ را به دست بیاورد. بعد از جدایی هم تمام زندگی ناچیزی که من داشتم توسط خانم من فروخته شد و همه ی آن ها به پول تبدیل شد. خانم با بچه ها از من جدا شدند و به خارج از کشور رفتند و علی ماند و حوضش... اگر من شاعر درباری بودم، حداقل، وضع و روزم باید بهتر از امروز می بود... در ماه های اول انقلاب همسرم تصمیم گرفت به اروپا برود و در آن جا زندگی کند. او از من خواست که همراه او به اروپا بروم. من گفتم: من اهل اروپا نیستم. من اهل
این جا هستم و باید این جا بمانم... زندگی مشترک ما پس از 15 سال از هم متلاشی شد. پسرم نیز از دست رفت و در آلمان فوت کرد... سال های 58 و 59 در مجله ی سروش «کار می کردم». دوره ی کار در سروش چندان برای من شیرین نیست. سال هایی بود که من دچار سرگشتکی فکری و ذهنی شده بودم و در خود سروش نیز کسانی بودند که از من خوششان نمی آمد. من به نوشتم مقالاتی درباره ی ادبیات عرفانی، ناصرخسرو، مولوی، حافظ، سنایی، پروین اعتصامی، عطار و غیره تا اواخر سال 59 ادامه یافت... اواخر سال 59 یا اوایل 60 بود، یعنی چند ماهی مرخصی طلب داشتم. از این مرخصی در اوخر سال 59 و اوایل 60 استفاده کردم و سپس بازنشسته شدم... پس از آن از تهران به بوشهر بازگشتم. به قول معروف مال بد بیخ ریش صاحبش... در سال 61 یا 62 تن به ازدواج دادم. این ازدواج متأسفانه خیلی زودتر به طلاق انجامید. یادگاری از این ازدواج دختری به نام شعله و متخلص به شیرین. پدرم تا سال 66 زنده بود، مادرم تا سال 69 و 70، ... به وساطت یکی از نزدیکان برادرم، محمد، شغلی در یک شرکت مهندسی مشاور در بوشهر پیدا کردم... انبارداری. سال 62 بود که مشغول این کار شدم و تا سال 66 در این کار بودم. در این سال محل کار شرکت از بوشهر به پالایشگاه ولی عصر کنگان منتشر شد- تا اواخر سال 1371 هم آن جا بودم. بعد قرارمان تمام شد و به بوشهر برگشتیم. در بوشهر ابتدا در یک شرکت ساختمانی مشغول به کار شدم و از سال 74 نیز در دفتر هفته نامه ی آیینه ی جنوب به کار مشغول شدم تا سال 1376... در این سال ها من کار می کردم و اشعار زیادی سرودم. البته دفتر های شعری نیز از انگلیسی به فارسی ترجمه کردم. در سال 1365 گزیده ی اشعارم را انتشارات مروارید به چاپ رساند... در سال 1370 مجموعه ی «وصف گل سوری» به چاپ سپردم. این دفتر مورد علاقه ی خودم است و بسیاری از خصوصیات شعری من... در این کتاب به چشم می خورد:
«خانه ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...»
من رگه هایی از مدرنیسم در وصف گل سوری می بینم... مدرنیسم تقدیر تاریخی ماست و از آن نمی توانیم بگریزم همه چیز در حال مدرن شدن است. شعر نیز به عنوان بخشی از زندگی باید مدرن شود و گر نه نمی ماند اما پست مدرنیسم نه فلسفه است، نه نحله ای از آن و نه سبک و سیاقی خاص در اندیشه. پست مدرن تا اکنون فقط «نقد مدرنیته» است. آن هم نه تا آن جا که به کلی نفی اش کند، بلکه تا واکاوی اش کند. اواخر سال 1371، حدود 25 روز در کالیفرنیا و سپس در سانفرانسیسکو... در چنددانشگاه درباره ی ادبیات معاصر و شعر معاصر ایران سخنرانی کردم...
در ایام اقامت در آلمان برای سخنرانی و شعرخوانی... مقدار زیادی دلخوشی ام ملاقات با دخترم شقایق بود. سال های سال از 58 تا 72 او را ندیده بودم. به شغل وکالت می پرداخت... خیلی سرد و بی روح با من برخورد کرد و حتی برای برگشت از آمریکا، حاضر نشد برای خداحافظی نزد من بیاید... شقایق اولین دختر من است و من در ایران خیلی با او مأنوس بودم...
در سال 1371 «گندم و گیلاس» را منتشر کردم... مرحوم محمد مختاری آن ها را خوان
د و داده بود به نشر قطره، آن ها هم فوراً آن اشعار را چاپ کردند. «زیباتر از شکل قدیم جهان (1376)» و «چه تلخ است این سیب (1378)». از این دو مجموعه راضی هستم. کار زبانی خوبی روی آن ها انجام گرفته است.
شعرهای کره ای و ژاپنی را خیلی زیاد ترجمه کرده ام که هنوز چاپ نشده اند.
سال 1377 برادرم، باقر،... از دنیا رفت... در تهران دنبال کاری برای معاش می گشتم. از این رو جذب کارنامه شدم. کارنامه مجله ی خوبی بود... هوشنگ گلشیری مرا صدا زد و گفت: بیا بخش شعر را اداره کن.
سال 1378، با عمران صلاحی، مفتون امینی و دوست دیگری رفتیم دیدن شاملو به منزلش. حالش خوب نبود، روی صندلی چرخ دار بود... با حرف های خنده آور عمران صلاحی کمی سر حال آمد و او هم شروع کرد به حرف زدن و حتی خندیدن. چنان وضع روحی اش عوض شد که آیدا، همسرش، به ما گفت: تو را به خدا مرتب به من سر بزنید، برای شاملو مفید است... در همین ایام پایم شکسته بود با صندلی چرخ دار به تشییع جنازه اش رفتم. بسیار باشکوه و عظیم بود. جمعیت موج می زد. اغلب جوان ها خودکارهای خود را روی دست بلند کرده بودند. من شاملو را «شاه شاعران» لقب دادم...
در سال 79 در جشن پاییزی پاریس دعوت شدیم. گروه ما شامل هشت نفر بود. از قصه نویس ها، احمدمحمود منیر و روانی پور و محمدرضا صفدری باید قصه می خواندند. از شعرا من، سپانلو، گراناز موسوی و بیژن روحانی بودیم. متأسفانه احمد محم
ود به علت عارضه ی ریوی... نتوانست بیاید.
در فاصله ی سال های 1378 تا تابستان 1381، انتشارات آگه، کتاب های «چه تلخ است این سیب (1378)» و «خلیج و خزر (1380)» را از من به چاپ رسانده است.
و کتاب «باران برگ ذوق» مجموعه اشعار کلاسیک را عبدالمجید زنگویی در سال 1380 در «قلم آشنا» به چاپ رساند. غزل و سرایش غزل برای من نوعی تفنن است. پاسخ به نیاز درونی است. ناخودآگاه به سراغم می آید... و این برای کسی که شب و روز با ادب کلاسیک فارسی سر و کار دارد و حافظ و مولوی بالش خوابش است، چیز غریبی نیست. از نظر من غزل عشق و اشراق است و تا بشر هست این دو هم هست
به غزل «می» که نقش ویژه ای در غزلیات من دارد، بنگرید...
شیخ بر ما طعنه زد کاین خیره سر «می» می زند
ما نیارستیم، این افترا وی می زند
ماهی بحر شهرابیم، شبهه ی مستی چرا؟
کسب ماهی تهمت تردامنی کی می زند؟
در زمستان 1380 به دعوت چندین مرکز ادبی و هنری سفری چند ماهه به هلند، سوئد، نروژ و آلمان کردم...
شب شعر کلن خیلی پربارتر از همه جا بود، خصوصاً که سایه ی عزیزم، ابتهاج به دیدارم آمد و ت
ا آخر ماند. من روز 24 دسامبر یعنی کریسمس که آلمان را غرق برف کرده بود به اتفاق باوندپور، اسد سیف رحمت عابد و تینا با ماشین به فرانکفورت آمدیم تا من پا در هواپیمای ایران بگذارم و نخستین گام خود را بر خاک ایران احساس کنم و جشن بگیرم. چه کنیم؟ ایران را دوست داریم و به قول آن بزرگ، «چراغمان در این خانه می سوزد...»
به بوشهر آمد... استان بوشهر از دیرباز یک مرکز فرهنگی و فرهنگ پروری بوده است... در شهرستان بوشهر نیز غیر از صادق چوبک و رسول پرویزی... امروزه نویسندگان وشاعران توانایی چون محمدرضا نعمتی زاده، علی صالحی، محسن شریف (با سه مجله کتاب داستان)، علی گلزار، علی باباچاهی، قاسم ایرانی، محمد بیابانی، دکتر سید جعفر حمیدی، ماشار رضازاده، سیامک بارازجانی و خلیل عظیم از شاعران و قصه نویسان جوان داریم که می بایست در فصلی جداگانه به آن بپردازیم.
برداشتی از کتاب «آتشی در مسیر زندگی»
مصاحبه ی سید قاسم یاحسینی
انتشارات شروع، بهار 1382
560 ص
***


منوچهر آتشی و عطر پرستوی خرداد
ایرج زبردست-پرستو آمده بود و عصری آرام از بلند ترین بام های شهر زیر باران با سایه های خاکستری پوش قدم می زد . پرستو در فاصله های ابر و آسمان ، در بسترطبیعت راز آب های جهان را تازه یافته بود .هوا عجیب سرد بود ، عجیب باددست روی صورت ثانیه ها می کشید .شهر خیس خیس شده بود . تنها خاطره ی گرم خرداد و تولد زیباترین تجلی آن روح عریان با خیابان های  ابری آرام حرف می زد . یکباره چیزی شبیه بخار با چند شاخه گل و چند دوستت دارم از دهانم بیرون پرید و مرا تا انتهای خانه ای در آغوش گرمای حرف و سیگار و لبخند برد . خانه ای که در آن همه ی خاطره ها یکباره آمدند و سر بر شانه ی من و رویا و آرزو گذاشتند . چقدر زود آن خانه عطر م
سموم فاصله را استشمام کرد . چقدر زود جهان مثل یک سکه کوچک شد و در قلک ترک خورده ی خاطره افتاد . چقدر زود آن شش سال در یک ماه خلاصه شد و زندگی چمدان به دست از کنار اشک های من رد شد . حالا خوب می دانم : خانه ات سرد است ، خوب می دانم حالا باید خورشیدی در پاکت بگذارم و برایت پست کنم ، توهم بیا ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن ، باور کن این روزها بسیاربسیار تاریکم . آن پرستو مدام دارد در هوای علاقه و جانم  پر می زند ، مدام دارد از معماری خیال پریشان من عکس می گیرد ، کاش آن مسافر بی دلیل سفر می دانست در کوچه های حس ، چشمهایم دارند از انتظار  تبخیر می شوند . کاش می دانست یکروز همه ی ببرهای مغرور را  روبه چشمهایش قربانی خواهم کرد . کاش همه ی خاطره ها بر می گشتند و کنار منوچهر آتشی و  م.آزاد و من و شاپور جورکش جمع می شدند . جایی سطر شده بودم ، جایی کنار پلک خسته ی دیروز : نه ....نه....نمی توانم این سر گیجه ی تلخ را تب بیاورم ، نه....نه.... باورش استخوانم را کارد می کارد و بی قراری سمجی ساعتم را ابری می کند . انگار ابتدای همین سطرها بود : تهران دفتر مجله ی کارنامه ، بحث یدالله رویایی و نبض حیات حجم و انتهای بی ابتدای کلمه ها ، صدای منوچهر آتشی می لرزید اما لبخند جنوبی اش مینیاتور زیبایی و مهر بود ، مقدمه ی کتاب باران که بیاید همه عاشق هستند را در من خاطره کرد . صدایش دست مرا به ابر داد . ابری که  با صاعقه تا صبح تنم را تازیانه ریخت . پرستو پر زده بود و من عجیب تنها شده بودم . یکباره اتفاق به ساعتش نگاه کرد و دست سطرها را گرفت و رفت . افسوس دیگر منوچهر آتشی ، شاعرحوالی دریا ، لب های آفتابی صبح را نمی بوسد

شبراز 26 آبان 1390

***


زَر بوته های سیّال
فیروز محمّدخانی-پیش از پرداخت به شعر «برای دختر زعفران» سروده ی استاد منوچهر آتشی ، لازم می دانم به چیستی ، رُستنگاه و نحوه ی برداشت زعفران به طور مختصر اشاره کنم ؛ زعفران ، گیاهی ست که قسمت پرچم های نرینگی اش علاوه بر زیباییِ ذاتی ، فواید فراوان و در نتیجه ارزش مادّی و تجاری بسیاری دارد ؛ این گیاه ، به وسیله ی «پیاز زعفران» ، تکثیر می شود ؛ عمده ی مکان های کِشت آن در ایران ، استان خراسان ، شهرستان های تربت حیدریه ، رُشتخوار ، خواف ، قائن و بیرجند می باشند .
زعفران گیاهی است که در نواحی نسبتاً کم آب با هوای خشک متمایل به سرد ، رشد می کند (به طور مشخّص کوهپایه ها و نواحی کویریِ شرق ایران) در سال ، دو یا سه مرتبه به زمین های زعفران آب داده می شود درست در فواصل زمانیِ اردیبهشت ، خرداد میانه ی مرداد یا اواخر شهریور ؛ برداشت زعفران از انتهای شهریور آغاز و اواسط آبان پایان می پذیرد ؛ هر روز ، در پگاه (پیش از طلوع آفتاب) گُل های زعفران را با تردستیِ تمام از روی زمین برمی چینند و پس از برداشتِ آن ، زنان و مردان مجرّب به شیوه ای خاص با سرانگشت ، سه پرچمِ سرخرنگِ میانِ گلبرگ ها را از هم جدا می کنند و ضمن خشک کردن که مهارت بیشتری را می طلبد ، با عنوان زعفران (مادّه ی گیاهی ، چاشنی غذا و دارویی) روانه ی بازار می کنند ؛ انواع زعفران عبارتند از :
1.    «زعفرانِ دسته» که تمامِ قسمت های سرخ و سفید پرچم ها را دربر می گیرد .
2.    «زعفرانِ پوشال» که تنها بخش میانیِ زعفران ، به بالا را شامل می شود .
3.    «زعفرانِ سَرگُل» که قسمت های سرخرنگ نوکِ زعفران را گویند ؛ به این نوعِ سوم ، «زعفران ممتاز» نیز گفته می شود و نسبت به بقیه ، بهای بیشتری دارد .
*****
واژه های کلیدی در هیئت چیزهای واقعی هموند و ناهموند مانند سنگ ، درخت ، مزرعه ، ماشین و مردم ، سرگُل های زعفران و تصاویر تودرتو مثل صورخیال ، خطوطِ نگاه ، سایه روشنها ، انعکاس ها ، نقوش پیدا و پنهان ، رنگ های سرد و گرم و صداهای مبهم و ناشناس پوشال پایِ سرگل و فلاش بکهای ناگهانی ، دسته ی دراز دامنی ست که با گذر از فراسوی فهم بر عواطف انسان اثر می گذارد و او را در مسیر جزر و مدّ ذهن ، بی تاب تَر کرده و سرانجام تجربه های حسّی هنرمند را به میدان مخیّله مخاطب می تابانَد و در تلاقی چشم انداز اذهان و دکوپاژهای تصویری مخاطب و مؤلّف «چَمشناوری» چالش برانگیزی اتفاق می افتد ، دالّ ها درجا نمی زنند ، مفاهیم نه در خطوط ممتد و موازی بلکه در دوایر متواتر موج می گیرند و کلمات در جریان دلالت تعلیق می یابند و در بسترهای بی شمارِ تأویل ، زنبورهای زردِ کنایه گُل به گُل ، ساقه به ساقه ، و دلالت به دلالت شناور می شوند ؛ در همین راستا افلاطون می گوید :
«نگاه کردن به تصاویر و تقلیدها نوعی ادراک است ، امّا این نوع از ادراک ، دارای ویژگی دوگانه ای است که هم گونه ای «وهم» به شمار می رود و هم گونه ای «ادراک صحیح» ؛ و در عین حال نه وهم مطلق است و نه ادراک صحیح ...»
بر همین اساس ، شالوده شعر آتشی ، شکل می گیرد و سازه ها سر بر می آورند یعنی به جای وقایع نگاریِ صِرف و بازتابِ عینی و عملی کشاورزان در مصافِ زعفران ، با چرخش زاویه ی دید از نگاهِ کلاسیکِ جان بین به طرفِ نگاهِ جهان بین ، در روابط ارباب رعیّتی و مناسباتِ مُسلَّم ِکار ، دخل و تصرّف و مبادی آداب را به هم می ریزد و با این شگرد ، قهرمانانِ شعر او نه تنها به قدرت قهّار تقدیر تَن در نمی دهند بلکه خود به خود فرصت استفاده از حلاوت هستی را فراهم می آورند ؛ زُمختی ها را پالایش و زیباییهای پدیدآورندگان زربوته های زعفران را برجسته می نماید و در یک کلام ادغام استادانه ی «آنچه که هست با هرآنچه که نیست و مطلوبِ آدمی است» و این دستاورد تقریباً در «نظام نگره ی مؤلّف» می گنجد یعنی فرا رَوی از سیطره ی سالیانِ «چه گفتن به سمت و سوی چگونه گفتن» ؛ و از طرفی ، اصلی ترین مَجازی که توسّط ارسطو و افلاطون از باب توصیف فرآینـد ادراک ذکر می شود ، فشار است ؛ فشار اجزای محیط پیرامون یعنی چیزهایی که دیده ، شنیده ، لمس و ... می شوند اشکال و ویژگی های خاصّ خود را به وسیله ی اندام های حسّی و گاهی با واسطه ای مانند هوا وارد ذهن موجودات زنده می کند ، اینکار بدون وارد کردنِ مادّه ی این اجزاء و فقط با حضور اشکال و ویژگی های آنها در ذهن گیرنده انجام می شود ؛ بی شک در دوران باستان ، گستره ی وسیعی از نظرات در باب ماهیّت تفکّر و ادراک و ارتباطات دو سویه ی آنها وجود داشته است ؛ به طور مثال ، «اَتُمیست ها» ، این اصطلاح را در رابطه با اتم توصیف کرده اند و نوافلاطونیان ظهور پدیده ها در ذهن را به مثابه میانکُنشی می دانند بین اثرپذیری از جهان خارج از ذهن و حضور کلّیات در ذهن ، همچنین برخی از فلاسفه معتقدند که مغز ، چیزهایی مشابه اشعّه از طریق اندام های حسّی به منظور حس کردنِ پدیده ها ، از خود ساطع می کند ؛ مع الوصف تلاش شاعر از ابتدای اثر تا انتهای آن در ایجاد توازن و صورت بخشی به تلألؤ  پادرگریزِ اشیاء مقابل چشم و نیز معلّق در ذهن ، پـرده های پُـررنگـی را پیش رو می گذارد و تلاش تحسین برانگیزی است برای «دختر زعفران» با جهش چشمگیر زبان از منظر حماسه و فخامت به سمت و سوی تغزّل و غنا ، از طرفی لطافت لحن و از دیگر طرف ، تغییر و تحوّل بنیادینِ ذهنیت متشکّل شاعر را پا به پای رویکرد روز نشان می دهد و من به پشتوانه ی چنین چالشی ، آتشی را شاعر پرکار و خلاّق عصر ارتباطات می دانم ، شاعری که هرچند به حکم شناسنامه ، شهری نیست امّا شئونات شهری ، روابط روز و مدنیّت نسبتاً مدرن را چنان می کاود که حسابی در حال و هوای شدیداً شهریِ شعر «ملودی در فصل جامانده» منکوب می شود و از شهر ، هیئتی   چند شکلی و چند ریختی به دست می دهد .
اُرکستر باد
کلید می خورد
در این تالار بی سقف
سازهای نافرمان
در فضا به حرکت در می آیند
نُت های قهوه ای
ترانه های بی احساس را در کوچه ها و مغاک ها دوره می کنند
افعی های زرد
در پیاده روها
راه می افتند
عابران سر در گم
پا بر پاییز در گریزند ...
امّا نماد هایی که آتشی برای تقویت مفاهیم در شعر «برای دختر زعفران» و «ملودی ...» به کار می گیرد ، بسیار ظریف و حل شده در بافت مجموعه ی عناصر هستند یا به قول «ویکتور  پِرکینز» : «مایه های تکرار شونده ، پژواک هایی هستند که به یکدیگر ارجاع داده می شوند .»
ساق ، صدا ، صبح ، دُرنا ، دشت ، دختر در «برای دختر زعفران» و کلید ، تالار ِ بی سقف ، ساز ، پا ، پیاده رو ، پاییز در «ملودی ...» به همراه هم ، مفهومی نمادین خلق می کنند که یکی از اساسی ترین پایه های شیوه ی ادبیِ «جریان سیال ذهن» است .
جریان سیّال ذهن ، یک نمای کلّی از وقایع را به ما نمی نمایاند بلکه ما را وامی دارد تا وقایع را از دریچه ی ذهن ببینیم و بسنجیم ؛ ما از دور ، نظـاره گـر وقایـع نیستیـم بلکـه به همراه یک ذهنیّت برگرفته از بیرون با وقایع پیش می رویم به عنوان مثال ، «مارسل پروست» در کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» ترجمه ی زنده یاد «مهدی سحابی» همه چیز را از دیـد راوی به پیـش می بَرد و بدین ترتیب دخل و تصرّف در دیده ها و شنیده ها را ممکن می سازد؛ در آثاری که به شیوه ی مذکور نوشته می شوند کمتر می توان نشانی از شیوه های نمادپردازی کهن یافت ؛ در این سبک ، نماد به گونه ای ظریف در جریان داستان حل می شود و قابل تفکیک از بدنه ی اصلی (= استیل) اثر نمی باشد به نحوی که خواننده با دقّت نظر فراوان از طریق کنکاش در اجزای اثر ، متوجّه آن می شود  زیرا نمادی که به مفهوم درونی تأکید می کند از یک کلّیت مستقل تشکیل نشده است بلکه مجموعه ای است از عناصری که در روند اثر یکدیگر را تقویت می کنند و تنها نمی گذارند .
آتشی نیز با طرح تصویرهای پی در پی برای گمراه کردنِ گیرنده ، بر این باور که وی با چیزی واقعی روبروست ، اصرار می ورزد و در جای جای آن با نوعی Refraction  یا انکسارِ قصد و انحرافِ معنا ، نه تنها زمین های زعفران را بارور می سازد بلکه زمینه های زیبایی را نیز در ادبیّات ، زنده نگه می دارد .
همچنانکه «میخائیل باختین» می گوید مقاصد نویسنده از قلمرو آنچه تعیین کرده فراتر می روند و وقتی کلماتِ نویسنده به سوی خواننده حرکت می کنند تغییر جهت می دهند ، درست مانند اشعّه های نوری که به هنگام برخورد با یک منشور ، شکستِ جهت پیدا می کنند ، منشوری که باعث می شود قصد مورد نظر نویسنده تغییر جهت یابد هم به خود متن (شیوه ی به کارگیریِ کلمات) و هم به خارج ازمتن (افق انتظارات و آگاهی خواننده) .
آتشی با برش های بیانی غیر مترقّبه از غلتیدن به روایتِ رُند خودداری کرده و با برجسته کردنِ رنگ های مختلف به فراخورِ فضا ، در سیر افقیِ بندها ، شعر را از جنبه ی شنیداری و موسیقیاییِ صِرف فراتر می بَرد و به اعتیاد کسل کننده ی گوش ، پایان می بخشد .
چه پچپچه های گندمگونی !
و یا :
قبای عطر پوشیده ، باد
و :
دید می زند از پشت چینه ها ...
بیابانِ خشک را با زبانِ نرم ، چه تر و تازه ترسیم می کند :
آرام می شوند ساق های درنا وار
در این تکّه ، صدا و تصویر و نور ، آهسته در هم ادغام می شوند (صوتی تصویری)
و یا :
شلیته های چادر زده بر کرتها
صحنه ی ستیهنده ی کِشت و کار را عریان به ما نشان می دهد و از این تصویر، چه عطر و بوی بی ریایی می بارد !
جستارهایی که بیشتر در دیگر ژانرهای هنری از جمله سینما باید جستجویشان کرد ؛ امّا در اینجا نه تنها به عنوان یک جرم اضافی و یا وصله به چشم نمی آید بلکه بر عکس از شریان آن شعریّت می تراود ؛ بی جهت نیست که «علی باباچاهی» شاعر سرشناس معاصر در مجلّه ی «پیام جنوب»  ویژه ی آتشی می گوید : «من آتشی را زیر عنوان نوآفرین ها قرار می دهم و نوآفرینی را صفت شاعرانی می دانم که در حرکت جمعی به تفاوت و تشخّص فردیِ شعرشـان اهمِبت می دهند و از طرفی این شاعران میانه ی خوبی با آوانگاردها دارند و از ستایش آنها دریغ نمی کنند .» و در ادامه می افزاید : «آتشی به درستی خود را شاگرد خلف نیما می داند امّا این شاگرد خلف ، معمولاً از جسارت ورزی های پدر در زمینه ی نحوستیزی و ترکیب سازی پرهیز می کند ؛ شاعرِ ما هولِ افتادن به درّه را به خود راه نمی دهد به همین دلیل در راهی که در پیش گرفته ، موفّق و سرفراز است .»
اوّل باید ببینیم «آوانگارد»  چیست ؟
«آوانگارد» به معنای پیشقراول یا خطّ مقدّم ، اصطلاحی است که در دنیای هنر و فرهنگ تا حدی جایگزین واژه «مدرن» و یا «جنبش مدرن» شده ‌است و حتی آن را توصیف جامعه شناسانه‌ای از طبقه‌ای از افراد بی حامی نیز می‌دانند .
آوانگارد یا پیشتاز ، به هنرمندان ، نویسندگان و شاعرانی گفته‌می‌شود که در یک دوره معیّن ، پیشروترین اسلوب یا مضمون را در آثارشان استفاده کرده‌اند و اغلب ، بانیِ جنبش‌های نو بوده‌اند .
چنانکه ملاحظه می کنید ، آوانگارد بودن برخلاف معنای مصطلح امروزی اش به معنای زیر و رو کردنِ ضمایر و پاره کردنِ پوسته ی ظاهری زبان نیست ، بلکه جسارتِ دست اندازی در جوهره ی به ظاهر جامد زبان (هسته) جنون ذاتی ، تجربه ی طولانی ، تلاش مضاعف و شاعری توانا  می طلبد .
بگذار کمّ و کیف هر دو گروه را با نموداری نشان دهم (نمودار تمثیلی) ؛ شاعران گروهِ یک «نحو ستیزان» به سان مقاطعه کاران مجرّب از روی ذوق زیباپسندی و یا شور و شتاب جوانی در ساختار بیرونی و کوتاه و بلندی برج و باروها (نمای ساختمان) دست به تغییر می زننـد (توأم با تازگی) دستاورد آنها در عین محدود بودن ، جدّی جلوه می کند و بهتر به چشم می آید ولی گستره ی ساخت و سازشان غالباً در سطح می گنجد نه در بطن ! و به عبارتی در فرایند دگرسازی بیشتر به سرعت توجّه دارند تا دقّت ، می شود گفت نحوشکنیِ کارشان بر صَرف ستیزی می چربد .
امّا شاعران گروه دو ، ساختمان را از بیخ و بُن می کاوند و در این کاوش علاوه بر فروپاشاندن ستون ها ، سازه ها و دیوارهای متروک ، با همان مصالح و در همان محدوده بنایی جدید و متفاوت می سازند و از پسِ آوارِ قرون ، گوهر گمشده ی هنر و زوایای نامکشوفِ زبان را ذرّه ذرّه کشف و در معرض تماشا می گذارند ، دستاورد این گروه را از درون باید دید «از درونِ زمینه های زایای زبان» و فعالیت اینان در محورِ صَرف به پیش می تازد ، از همین منظر ، آری ، آتشی شاعری آوانگارد به حساب می آید ؛ او ، زبان و زندگی را توأمان می کاود و حتّی زندگی را بیش از زبان ؛ و بیش از انسان ، اشیاء را ؛ چرا ؟ چون اشیاء را از انسان جدا نمی داند و در رَوندِ روزگار هر دو از یکدیگر متأثّر می شوند و آتشی بر مبنای اشعار چند کتاب آخرش ، «سنّت شکن و سنّت گریز»  است .
لطفاً در اذهان خود ، کتاب های پسین اش را با پیشین ، مقایسه کند ؛ مثلاً «نامِ تو»
نامِ تو
یک حبّه ی نُقل شیرین
یا کپسولی از سیانور
زیر زبانم است ، نامِ تو ...
و یا «شکار» :
کودک !
که قلوه سنگی نمی یابی
برای تیرکمان کوچکت
بیا صدای مرا بگذار         در چلّه
بی شک            سبزه قبا خواهد پرید ،            ولی تو
گلِ سرخی خواهی یافت
که شکار شده و در خاربوته گیر کرده
آن را بگیر و در قفس بگذار        مثل سهره برایت        چهچه خواهد زد
و در «گوهر گمشده» :
سکوت را گم کرده ام
مثل انگشتری میان رَمـه ی روانه ی آغُـل
و یا :
جاپاهای بی پایان
نه انگشتری ،
که نگین زمین را به چاهساران اَمانده اند !
چه تصویر تکان دهنده ای دارد ، آیا آنهمه فاصله و فرارَوی هردَم فزاینده را پا به پای شعرها درنوردیدید ؟
و باز به ناچار پایانه ی حرف هایم را به مقاله ی آقای «علیرضا شیرکانی» مدیر مسئول مجلّه ی پیام جنوب ویژه ی آتشی جوش می دهم ؛ ایشان می گویند : «تأثیر دوران کودکی بر شعرهای آتشی تاکنون آنالیز نشده است .»  و امّا معتقد است که : « شاعر همیشه کودک می مانَد ، کودکیِ آتشی مصادف است با دوران قحطی که فقر و تنگدستی ، سیمای جنوب را ذرّه ذرّه می خورَد ؛ دورانی که کودکان همبازیِ شاعر ، در آرزوی یک وعده غذای گرم بودند او هم این کاستی ها را در چهره ی نظام خان خانی می دید ، با همه ی اینها ، شاعر عاشق طبیعتِ گرم و تفتیده ی جنوب است و در جنوب ، شاعر به کوه و نخل و قصیل و اسب گرایش بیشتری تا دریا و ناخدا و ... دارد چراکه ابزارهای جنوبی که در گزینه ی اوّل طرح کرد بهتر شاعر را به انسان های طبیعی نزدیک می کند و آتشی را شاعری نوستالژیک می کند و همین جریان ، باعث می شود که شعر آتشی با مدرنیته ، مشکل اساسی پیدا کند ...»
به طوری که از فحوای کلام و برآیند کلّی نوشتار وی پیداست ایشان به عنوان آخرین بازمانده ی فئودالیزمِ فرتوت ، دُن کیشوت وار ، پایان پهلوانی ها را باور نمی کند و نظر به اشعار دوران جوانی آتشی از جمله «آهنگِ دیگر» ، «اسب سپید وحشی» ، «خنجرها ، بوسه ها و پیمان ها» و «ظهور» دارند بنابراین کم و کیف داوری نامبرده ـ فارغ از دانش علمی و ادبی ـ صرفاً در حول و حوش همان شعرها قابل تأمّل است امّا به مثابه ضرب المثل مناقشه برانگیزِ «مشت ، نمونه ی خروار است» ، بدون ترسیم نمودار روشن و منحنی رشد روزافزون و محقّقانه از سایر آثار آتشی ، با دستِ خالی ، دکّان دو نبش باز کرده است !
و باید اقرار کرد آری در آن مقطع ، بیابان و بالاخره باقی مظاهر طبیعت متنوّع اعمّ از خشک و تر و زشت و زیبا در اشعار وی نمود بیشتری دارد و این از نکاتی است که نیمای بزرگ بر آن انگشت می فشارد و از نقاط قوّت شاعر معاصر به شما می رود و نگاه نیرومند و جهان بین و زندگی ساز آتشی دقیقاً از اینجا قوام می گیرد «مهاجرت از ذهن به عین با اشراف عجیب هنری» و می توان گفت با همین سروده ها ، بعد از «نیما» برای اوّلین و شاید آخرین بار ، جلوه های جدید و جدّی طبیعت جنوب را جاودانه ساخت ، درست در راستای نهضتِ نوپدید نیما امّا از جهت جغرافیایی دیگر .
و شاید مدیرمسئول محترم به مصداق بیت مشهور مولانا :
هرچه گویم عشق را شرح و بیان         چون به عشق آیم ، خجل مانم از آن
آنچه را که می خواهد نمی تواند و همانگونه که زیستگاه های انسان را به بیابان و برهوت ، جنگل و جلگه و خیابان و شهر تقسیم می کند روحیات انسان ها را نیز خط کشی شده نشان می دهد ، دور از جان ، «وحشی و شهری» ؛ بله باید گفت آتشی شعر را بنا به سفارش نیما برخلاف دیگران به طبیعت انسان ها و به ویژه خُلق و خوی گرمسیریِ جنوبی ها نزدیکتر می کرد هم  در بیابان هم در خیابان ! و در طول و عرض حیات هنری اش جز پاسداشت انسان و انسانیت ، نه در قید اخذ «ارزش اضافی» بود و نه دنبال نام و نان ! و چه خوب «شمشیر خفته را» بر «فَرقِ» فِـرَقِ طبقاتی فرود می آورد !
بهتر است مدیر ...... در پشت جلد مجلّه ی خود (پیام جنوب) ، ویژه ی زنده یاد آتشی شعر «دیدار ساحلی (1)» را درست بخوانند و یا در گزیده ی اشعار او به کوشش اندیشمند محترم محمّدعلی سپانلو شعر «واقعه» را ورق بزنند و نیز «ماه و آب» را دوباره بخوانند و ببیند «نهنگِ مهاجر است که ظلمات را در تلاطم می پیماید تا حجله گاه سبزِ خلیجِ زادگاه» و اگرچه دریایی های آتشی از نظر کمّی از تعداد کمتری برخوردار هستند امّا از حیث کیفی در مراتب بسیار بالاتری قرار دارند ، مقایسه کنید با دریایی های «رؤیایی» و دیگرتران!
دریغا مدیر .... دوباره می گویند «آتشی در درگیری با این فئودالیسم فرهنگی از قشری در روستا دفاع می کند که همواره «کاست اجتماعی»  بوده اند .» و نمی داند نقد نوین و نقّادی نو پیوسته پوست می اندازد و مکاتب فلسفیِ جدید دیریست برAuthorial narrative situation   پا می فشارند ، موقعیّتی در روایت ، که شاخصِ آن راوی دانایِ کل است ؛ نظریه پردازانِ ساختارگرا و پساساختارگرا ، نویسنده را مُبدع و سازنده ی اثر نمی دانند ، بلکه وی را فضایی می دانند که متن در او شکل می گیرد ؛ میشل فوکو در مقاله ای تحت عنوان «نویسنده چیست؟» نویسندگان مختلف از قرن های مختلف را متعلّق به یک گفتمان و نوشتمان می داند و می گوید اصلاً نباید به نویسنده توجّه کرد «بلکه باید به نظامِ نوشتار توجّه کرد» پس پرداختن به شئونات شخصیِ نویسنده یا شاعر چه لزومی دارد ؟
شاید از این رهگذر به جای ارزیابی علمی و نه شتابزده آثارِ ماندگارِ انسان های دانشی ، دعواهای درون قومی و ستیز طبقاتی را راحت می توان راه انداخت نه ؟ !
و شاید :
کجروان با راستان در کینه اند            زشت رویان دشمن آیینه اند ؟
آینه ای که انسان ، ایران و به ویژه جنوب ، در آن جلوه ی جانانه ای دارد و آینه داری که می گوید :
اینجا نیم تا جای کس را تنگ سازم        من می روم تا شاخه ای دیگر بروید !
مرا باش که «از مهربانی در مهمانی و از شرف در سودا» سخن می گویم و حالا ناشی اگر نیستی ! نگاه کن «برای دختر زعفرانِ آتشی» که «هارمونی چشمان و گیسوی نیمه حنائیش را به طنین درمی آرَد» :
این جا فقط
پاها با هم گپ می زنند
    ـ چه گپی ، چه پرحرفیِ گلگونی !
این جا فقط ساق ها پچپچه می کنند
    ـ چه پچپچه های گندمگونی !
جمع زنان زعفران چین را
شلیته های چادر زده بر کَرت ها
و واژهای ارغوانی
با دست های باد است
که شعر را ترنج می بندند بر قبای بلند عطر
قبای عطر
پوشیده باد و دید می زند از پشت چینه ها
                    هر کدام را
که گندمی تر و گلناری تر !
و آواز دسته جمعی کآغاز می شود   
            ـ بعد از کار
آرام می شوند ساق های درناوار
تا بشنوند نغمه ی شیرین مکرّر پیرار و پار :
[ جنس این جا ای جوون
همچنون گرونه
نرخ بوسِ دخترو
نرخ زعفرونه ]
و بشنوند پاسخ تکراری :
                [ زَر میدم ، نقره میدم می خرم گرونش
                   سبزِشو ، سفیدِشو هم زعفرونش ...]
این جا فقط
پاهای سبزِ مصراع ها می رقصند
و فلس های حرف ، اشرفی ریزان
و واژه های سبز و گلناری
تریج می دوزند بر قبای شعر
و شعر در قبای غزل ،
غزل رکاب می گیرد فرود آمدنت را
هان دختر زعفران ...
از میانِ معاصران ، سهراب سپهری طبیعت را قلمرو قانونیِ خدا می داند و بنا به مزاج ملایم عرفانی اش ، توانِ دخل و تصرّف در طبیعت را ندارد و تنها به ستایش و سیر در آن بسنده می کند :
آب را گِل نکنیم
در فرودست انگار ، کفتری می خورَد آب

و خدایی که در این نزدیکی ست
لای این شب بو ها
پای آن کاج بلند

نادر نادرپور ، طبیعت را تصویر می کند ، فلاش می زند و می گذرد ، نگاه اش بر آن ، نگاهِ مهمان به مهمانسراست ؛ موقّت و گنگ :
«پاییز»
نسیم ظهر خزان ، آرام
چو بالِ مرغ ، صدا می کرد
هوا ، سرود کلاغان را
به بامِ شهر ، رها می کرد

نیمـا و آتشـی به طـور تمام وقت ، طبیعت را نه تنها تصویر ، بلکه تصویرها را به تلاطم وامی دارند و به هر گُل و بوته ای ، هستی  ، حیات و هویت می بخشند با تشخّص و فردیتّی جدا (= جانبخشی) و انسان و طبیعت را در هیئتی متشکّل نشان می دهند (= همذات پنداری) .
نیما / «آنکه می گرید»
آب می غرّد در مخزن کوه ،
کوه ها غمناکند
ابر می پیچد ، دامانش تَر
وز فرازِ درّه ، اوجای جوان
بیم آورده برافراشته سر ...

هنوز هم وقتی شعر «معارفه» آتشی را می خوانَم به بند آخـر کـه می رسـم از جـای می جهـم ، دهانـم بـاز و بسته می شود و زنجیره ای از زیبایی ها ، مرا در بر می گیرد :
«معارفه»
سپیده ی زودآیند
کاکل چکاد غربی را گلگون کرده ست
رسوب شب امّا
به ژرفای درّه جاری است
میان نی ها ،
و نشیب ها خود را
به خنکای سایه سارِ صبح سپرده اند
در گوشه ای میان علف ها
خَرزَهره های پُر گُل و گَز بوته های خودرو
گل کوچک ناشناسی را
دوره کرده اند
به هلهله ...

تصویرها در کمال انعطاف پذیری و تأویل مندی ، از طبیعت به اجتماع و از اجتماع به طبیعت در تردّدند ، به اینجا که می رسم ، جشـن های باشکوه ارسباران قدیم در ذهنم تجسّم می یابد و رقصهای تند و تیز تُرکی دوباره جان می گیرند .
درود بر آتشی ...
برخی از منابع ، عبارتند از :
1.    اسب سفید وحشی (گزیده شعر منوچهر آتشی) ، به انتخاب محمد علی سپانلو ، انتشارات نگاه ، چاپ اوّل ، تهران ، 1386 .
2.    پلنگ دره ی دیزاشکن (زندگی و شعر منوچهر آتشی) ، فرخ تمیمی ، نشر ثالث ، چاپ اوّل ، تهران ، 1378 .
3.    صادق هدایت تاریخ و تراژدی ، رضا جاوید ، نشر نی ، تهران ، 1388 .
4.    صور خیال در شعر فارسی ، دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی ، نشر آگه ، چاپ هفتم ، تهران ، 1378 .
5.    دانشنامه ی شعر ، پروفسور سید حسن امین ، انتشارات دائرةالمعارف ایران شناسی ، چاپ اوّل ، تهران ، 1387 .
6.    فرهنگ ادبیات و نقد ؛ نوشته ی جی. ای. کادن ، ترجمه ی کاظم فیروزمند ، انتشارات شادگان ، چاپ اوّل ، تهران ، 1380 .
7.    فرهنگ نظریه ونقد ادبی ، سعید سبزیان و دکتر میرجلال الدّین کزّازی ، انتشارات مروارید ، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .
8.    فرهنگنامه جامع فارسی ، دکتر صدری افشار و دیگران ، (3 جلد) ، نشر فرهنگ معاصر ، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .
9.    گونه های نوآوری در شعر معاصر ایران ، کاووس حسن لی ، نشر ثالث ، چاپ اوّل ، تهران ، 1383 .
10.    نقد آگاه در بررسی آراء و آثار (مجموعه مقاله) ، گردآورنده : عنایت سمیعی ، نشر آگاه ، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .
11.    نونِ نوشتن ، محمود دولت آبادی ، نشر چشمه ، تهران ، 1387 .
12.    نویسندگان روس ، زیر نظر خشایار دیهیمی ، نشر نی ، چاپ اوّل ، تهران ، 1385 .
***


نقل از : نگاه

اخبار مرتبط با این خبر
ردیفتیترتاریخ
1 اسب سفید وحشی شعر ۱۳۹۰/۱۰/۱۰



نظرات
تا کنون نظری برای این خبر ارسال نشده است
نظر شما
نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  


سیمین بانوی شعر فارسیسیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) است. حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود، عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست.
جمع در میان دیگران برگزاریsمراسم ها و جلسات فرهنگی به خصوص در حوزه شعر طی ماه های گذشته بسیار كم رمق بوده، شاید به همین دلیل پیدا كردن نخستین سوژه خبری برای بخش گزارش تصوری كه نزدیك به این تاریخ باشد سخت بود. گزارش تصویری این شماره مربوط به برگزاری مراسم فرهنگی است كه برگزاری آن طی ماه گذشته با حاشیه های فراوانی در مطبوعات روبرو شد.
نام:
ایمیل: