پوپك مجابی: گفتوگوی ما راجع به آقای جواد مجابی است كه الان در اینجا تشریف ندارند. ما خودمان یكسری سوالاتی را طرح كردهایم كه به آنها جواب میدهیم. اولین سوال من از خانم مجابی اینه كه ما میدونیم شما چه طوری با ایشان آشنا شدید اما برای كسانی كه خیلی علاقهمندن بدونن بگین كه كی و چگونه با آقای مجابی آشنا شدین و چطوری شد تصمیم به ازدواج گرفتین؟
آسیه جوادی (ناستین): ما با هم فامیل هستیم كه آقای مجابی پسرعمه منه، از بچگی طبیعتا با هم آشنا بودیم. در سن 17 سالگی (كه هنوز مدرك دیپلم خود را نگرفته بودم) با هم ازدواج كردیم. همین!
پوپك: همین؟ به همین راحتی؟!
ناستین: به همین راحتی!
پوپك: (با خنده) زد و برد؟ (خنده هر دو) خب، من فكر كردم به رسم همه مصاحبهها، هر كسی یه خاطره خوش و یه خاطره ناخوش زندگی مشترك رو تعریف كنه.
ناستین: خاطره خوش رو حتما باید اول نگیم؛ چون همه اول خاطره بد رو تعریف میكنن بعد خاطره خوب رو (خنده). خاطره بد برای من بیماری ایشان بود. وحشتناك بود. سه بار تا لب مرگ هم رفت و دیگر اینكه همواره در تمام طول زندگیمان نگران هستیم كه مثلا ایشون رفته بیرون میاد یا نمیآد! هم به خاطر قتلهای زنجیرهای و هم به خاطر مشكلاتی كه چه در دوره شاه و چه الان داریم. بعد ماجرای اتوبوس ارمنستان خب، خاطره بسیار بدیه – ایشون هم توی اون اتوبوس بود و اما خاطره خوش اینه كه، من این سوال رو به این شكل جواب نمیدم كه روی چیز خاصی تكیه كنم اینكه همواره...
پوپك: نه! من هم میخواستم همین رو بگم. (خنده)
ناستین: نقطه عطف زندگی ما مسلما «فرهنگ» هست. بنابراین در تمام طول زندگی و حتی در لحظات بسیار دشوار آنچه آدم رو از خستگیها، روزمرگیها و مشكلات زندگی نجات میده، همفكری و تعاملی است كه دو نفر در یك ارتباط كه حالا من اسم شو «فرهنگ» میذارم) به وجود میآرن. به نظرم این نوع ارتباط خوشترین خاطره مداوم و دائمیای است كه هر لحظه كه بهش فكر میكنم برای من جذابیت دارد. حالا من میتونم بگم كه مثلا اون سفری كه رفتیم پاریس یا اینجا و اونجا چقدر عالی بود و چقدر خوش گذشت. با اسپانیا رفتیم اینجور و اونجور بود. اینها چیزهایی هست كه اتفاقیه اما اون چیزی كه واقعا آدم رو شاد میكنه و ته دلش رو روشنی میبخشه اون وجه اشتراكی است كه بین من و آقای مجابی در یك ارتباط مداوم فرهنگی وجود داره.
پوپك: یعنی به جای مثلا «درد مشترك» یه جور «عشق مشترك» هست.
ناستین: نمیدونم. شاید اون «محمل مشترك فرهنگی» از «عشق» هم بالاتر باشه. به خاطر اینكه حالا «عشق» شاید حالت مقطعی داشته باشد، یا بالا و پایین بشه. شاید تداوماش را بشود گفت میشه «مهر» به جای «عشق».
پوپك:خب، حسین آقا! شما چی؟ خاطرهای خوش یا ناخوش رو بفرمایین بگین.
حسین مجابی: قدیما كه كوچولو بودم همیشه فكر میكردم كه بابا چطور میتونه ساعتها بنشینه و یه كار خاصی رو انجام بده. یا اصلا به نظر برسه هیچ كاری انجام نمیده! مثلا بشینه آسمون رو نگاه كنه یا با شنها بازی كنه! بعدها كه بزرگ شدم و كتابای مختلفی رو خوندم كه یكی از آنها «آقای پالومار» كالوینو بود. داشتم یاد میگرفتم كه چطور میشه آدم این كارو انجام بده، ولی هنوز برام جا نیفتاده بود. سعی هم میكردم این كار رو بكنم میشد و نمیشد. وسطش یه چیزی میامد تو ذهنم و اون رو خراب میكرد. بعد «هرمان هسه» رو خوندم دیدم اون هم همین كار رو میكرده یعنی كلا از دنیا و مافیها بریده بوده و رفته بوده یه جای دوری، همه میگفتن چرا نمیآی در قلب تپنده شهر زندگی كنی؟ میگفته نمیخوام!
پوپك: چه كتابی بود؟
حسین: «شادمانیهای كوچك». بعد همه اینها جمع شد و جمع شد رسید به نقطهای كه فكر میكنم من و بابا رابطهمون از اون موقع یه مقدار فرق كرد. یه روز بابا (دو – سه سال پیش، با وجود اینكه وقتی كار میكنه هیچوقت آدم رو صدا نمیكنه تو اتاقش) من رو صدا كرد و گفت: «- بیا بیا...» رفتم تو اتاقش. گفت: «- نگاه كن، ببین اشعه خورشید روی این برگا چقدر قشنگه.» این رو كه گفت دیدم آه اصلا همه چیزایی كه تو ذهنم تو هوا قرار گرفته بود اومد قشنگ سر جای خودش قرار گرفت! درسته كه اونا یه سری روشنی روی یه سری برگ بود ولی انگاری یه دنیای خیلی زیبایی بود. اون حالت پنج دقیقه بیشتر هم طول نكشید. خیلی قشنگ بود. این خاطره خوبی بود...

پوپك: درواقع مثل پازل (معما) برای تو جا افتاد. یعنی جزییاتش تبدیل به كل شد. نه؟
حسین: آره. خاطره بد هم مال اون شبی هست كه بابا مریض شد. «اتوبوس ارمنستان» بیشتر هیجانش زیاد بود؛ ولی بیماری هیچ هیجانی نداشت! خیلی هم مزخرف بود. شرایط بدی بود،گفتن هم نداره.
پوپك: حالا من كه از همه سوال كردم، خودم هم بگم. طبق معمول اول خاطره ناخوش رو میگم. خاطره ناخوش درواقع اون روزیه كه دانشجو بودم تو مشهد. خوابگاه بودم (با بغض ادامه میدهد) و بیدار شدم گفتن «گیشا» رو بمب زدن. حال وحشتناكی به من دست داد كه هرگز فراموش نمیكنم و برای اولین بار زمان رو برای یك یا دو روز از دست دادم. نمیدونم بر من چه گذشت تا اینكه تونستم برگردم خونه. توی راه بودیم كه یكهو اتوبوسمون مجبور شد بزنه كنار. تهران رو بمباران میكردن (با بغض میخندد، یك لیوان آب میخورد) خب بالاخره خاطرههای ناخوش با ناراحتی همراهند.
ناستین: حالا خاطرههای خوش بگو كه این ناراحتی....
پوپك: چرا؟ «خنده» هم مثل «گریه» یه چیز كاملا طبیعیه. توی راه همش فكر میكردم الان چطور میتونم به خانوادهام برسم و پهلوی اونها باشم. این خاطره ناخوشم بود كه «بیزمانی» بر اون یه گستره وحشتناكی داره. آدم همیشه از اینكه تحت تاثیر زمان هست ناراحته، ولی «بیزمانی» اونجوری كه در اثر ناراحتی به وجود میآد، خیلی وحشتناكتر از درك گذشت زمانه.
ناستین: «بیزمانی» یعنی چی؟
پوپك: یعنی زمان از دستت درمیره. آنچنان گیج میشی كه اصلا نمیفهمی روزه، شبه، یا چند روز گذشته! خوشبختانه وقتی كه بابا جراحی شد من نبودم و اون چیزها رو ندیدم. خاطره خوشم همینجور كه مامان میگه خیلی زیاده. درواقع نمیتونم به یك چیز بسنده كنم؛ ولی یكی از خاطرات خیلی خوش، اتفاقا توی همان زمان بمبارانه! انگار وقتی آدم در مواجهه با مرگ قرار میگیره جوهر زندگی خودش رو بیشتر مینمایونه. شبهای بمباران توی زیرزمین دور هم جمع میشدیم. تمام افراد این بلوك (میخندد) كه هفت طبقه است. درواقع 14 خانوار هستن. 13 خانوار به جز ما. همه در حال رعب و وحشت بودن. ما فقط به خاطر روحیه بابا ترس بهمون اثر نكرد. صفحه میذاشتیم و میرقصیدیم و روحیه بقیهرو خوب میكردیم. خوشی میكردیم. فكر میكردیم در رویارویی با مرگ باید شاه بود! این بزرگترین درسیه كه بابا به ما داد، نه فقط به خانواده، بلكه به اطرافیان و نزدیكان كه میآمدن پهلوی ما بمونن. آنها هم احساس راحتی و امن میكردن. خاطرات خوش دیگهای دارم، درواقع سالهای سال وقتی كه بچه بودم یادم میآد حرف كه میزدیم بابا با من جوری برخورد میكرد كه احساس نمیكردم بچهام. فكر میكردم یه آدم گندهام كه حرفهای خیلی مهمی برای زدن دارم! مصاحبهای هم با من كرده بودن توی روزنامه «اطلاعات» با عنوان «پوپك كوچولو از معقولات حرف میزند!» اون موقع اصلا رسم نبود كه بچهها رو بازی بگیرن. همه فكر میكردن كه چطور شده اینها به بچهشون اجازه دادن حرف بزنه. سالهای سال همیشه احساس میكردم كه پدرم خیلی من رو جدی میگیره و آدم حساب میكنه! و این مسالهایه كه باعث شده من تا حدودی آدم آزادهای بار بیام و همیشه فكر كنم حرفهایی كه میزنم جالبه! و برای بعضیها ارزش داره. هیچوقت خودم رو دستكم نگرفتم. همیشه اون سالهای خوش رو به یاد میآرم.
ناستین: چه چیزی رو بهترین و جذابترین خصلت آقای مجابی می دونین؟
پوپك: سوال خیلی خوبیه. بهترین ویژگی كه بابا داره اینه كه با عمق و طمانینه به مسائل نگاه میكنه و این رو به ما هم یاد داده. توی آثارش هم همین منعكسه. آدم ممكنه بهعنوان نویسنده یا شاعر خیلی اطلاعات داشته باشه، منتهی نتونه اطلاعات رو با عمق و پختگی لازم روی صفحه كاغذ بیاره. وقتی كارهای بابا رو میخونم، احساس میكنم یه دنیایی پشتش نهفته است. بدون خودنمایی و اظهار فضل نویسنده (چون بابا اصلا آدم فروتنی هست) آدم رو با خودش میبره به جایی كه ذهنش پرواز میكنه. خاطرش به جولان در میآد. فكر میكنم به این خاطره كه با ادبیات كهن و عرفان آشناس. بدون اینكه هرگز بخواد روی معلومات خودش تاكید كنه.
ناستین: (خطاب به حسین) شما چی؟
حسین: بابا كار خوبی كه میكنه اینه كه هیچوقت خودش رو درگیر چیزهای روزمره و صد تا یه غاز نمیكنه. همیشه (حتی اگه در بدترین موقعیت هم قرار بگیره) حد خودش رو پایین نمیآره. همیشه حد خودش رو (اون جایی كه هست) حفظ میكنه. ممكنه شوخی بكنه، ولی با ابتذال همیشه مبارزه میكنه. نه خیلی آشكار، اما طبیعتا این كار رو انجام میده. هیچوقت به ابتذال تن در نمیده. یكی هم اینه كه بابا نظم خاصی داره. توی ایران واقعا كمه. یعنی آدمهای بسیار كمی هستن كه بیرون كار نمیكنن و اجبار بیرونی براشون وجود نداره با این همه نظمی به كارشون بدن. 30 سال بیشتره كه این آدم یه كاری رو انجام میده و خیلی راحت میتونسته یه روز به خودش استراحت بده و هر كاری كه دلش میخواد بكنه. اما بابا با نظم خاصی كار میكنه و اون كار رو ادامه میده. این دو مشخصهای هست كه برای من مهمه
پوپك: من یه حرفی در ادامه حرفهای حسین میخوام بزنم.

این نظمی كه بابا داره – وقتی میآد اون سر دنیا پهلوی من – این نظم رو با خودش میآره! من یه شعری دارم راجع به اینكه نظم كوله باریه كه بابا با خودش میآره. همیشه مثل ساعت كار میكنه، حتی وقتی كه در تعطیلاته. از چند دقیقهای كه منتظر دوستش هست كه بیاید و با هم برن به رستورانی (و طبق
معمول افراد اغلب دیر میكنند!) بابا این پنج دقیقه رو نمیگیره بشینه و وقت خودش رو تلفن كنه. كتاب میخونه یا چیزی مینویسه.
ناستین: طرح میكشه...
پوپك: بله، طرح میكشه و نگاه میكنه به دنیا. همون جور كه خودش توی این كتاب جدیدش «نگاه كاشف گستاخ» میگه واقعا عین یه عكاس عكس برمیداره. اگه غیبت دوستش طولانیتر بشه، چه بهتر! اون عكس برداشتنش، تبدیل به یك شعر میشه. بابا با اون نظمی كه داره از هر لحظه كوتاهی كه هست استفاده میكنه و وقت رو به بطالت نمیگذرونه. من در حسرتم كه این رو یاد بگیرم! وقتی یه جایی میشینیم همیشه بحثی رو مطرح میكنه كه یه حرفی برای گفتن داره. به آدمها (بدون اون كه خودنمایانه باشه) چیزی یاد میده و اجازه میده دیگران فكر كنن و فكر كنن كه خودشون این چیزا رو گفتن! و خودشون اون فضا رو به وجود آوردن!
ناستین: اون چه كه میتوانم بهعنوان مهمترین و جذابترین ویژگی آقای مجابی بنامم، ایجاد فضای فرهنگی در اطراف خودشه. زندگی زناشویی معمولا درگیر مسائل روزمرگیه. اینه كه زن و شوهر با هم مثلا خرید برن. اینجا و اونجا برن. توی زندگی ما مهمترین اتفاق كاریه كه آقای مجابی انجام میده و اون بهعنوان مهمترین كاری است كه باید توی خونه انجام بشه و قلمداد میشه. چه از طرف خود من (بهعنوان همسرش) و چه از طرف بچههام؛ كه از بچگی (وقتی حتی دو سالشون بود) میدونستن كه مهمترین كار رو یكی داره انجام میده و با احترام تمام به اون كار نگاه میكردن. حرمت میذاشتن و با این كار، فضای خونه تبدیل میشد به یك فضای فرهنگی. در خونه ما بازه و ما اجازه میدیم همه بیان و توی این فضا شریك بشن. حتی در سختترین شرایط. كمكم این فضا به قدری گسترش پیدا كرد كه تمام اطرافیان (چه غریبه و چه آشنا) رو در بر گرفت. برای من مهمترین مساله علاوه بر این چیزهایی كه بچهها گفتن (مبارزه با ابتذال، تداوم، جدیت و همه اینها) ایجاد فضای مشترك و استفاده دیگران از این خانه، درحد توانشونه.
دلم میخواد در اینجا مسالهای رو مطرح كنم: اول قرار بود كه یه نفر با من بهعنوان همسر نویسنده (برای دفتر هنری ویژه دكتر مجابی) گفتوگو كنه. همانطور كه اشاره كردم این خانه دارای ویژگی فرهنگی است و افرادی كه در اون زندگی میكنن به سهم خودشون در ایجاد این فضا كوشیدن. به همین دلیل من به خودم اجازه ندادم كه تنها من بهعنوان همسر هنرمند صحبت كنم. چون خودم رو بخشی از این فضای فرهنگی میدونم و بچههای ما (هردوشون) هم همون قدر سهیم هستن. به همین دلیل این مصاحبه تبدیل به مصاحبهای سهگانه شد (همین گفتوگو). (كاملا صحیح است ما خواهش كرده بودیم كه همكار محترم هایده رزقی این گفتوگو را با ناستین انجام بدهند كه عملی نشد. گپ حاضر با این شكل و شمایل پیشنهاد ناستین بود كه به لطف خود او هم عملی گردید. دفتر هنر)
ناستین: یه سوال دیگه دارم: فصل مشترك شما بچهها با پدرتون چیه؟ یعنی مهمترین و نزدیكترین ارتباط شما و بهترین حالت ارتباطی شما با پدرتون كدومه؟ چه لحظهای رو با او بهترین حالت دو نفره میدونین؟
پوپك: برای من یه چیز نیست. بابا بدون اینكه بخواد مثل اغلب افراد توی خانوادههای دیگه تحكم یا نصحیت كنه، قبل از اینكه اتفاقی بیفته و مشكلی پیش بیاد به ما جواب رو داده. او مسائلی رو كه در طول زندگی برای خودش مطرح بوده برای ما هم مطرح كرده. هیچوقت خودش رو جدا نكرده؛ كه حالا من یك شخصیت فرهنگی هستم و شما هم با فاصلهای دور خانواده من هستید. خانواده همیشه با او بوده. من هر وقت توی زندگی برام مشكلی پیش میآد كافیه فكر كنم ببینم قبلا این جواب رو كجا توی ذهنم دارم. البته این خیلی برای تنبلی ذهنی و هم برای تمرین حافظه خوبه! (میخندد) به هر حال آدم به خاطر مسائل ژنتیك و مسائل اكتسابی با پدر و مادرش مشكلات مشتركی داره. چه دلش بخواد چه نخواد. وقتی موقعش میرسه میبینه كه جوابش قبلا داده شده! فقط كافیه كمی تو حافظهات كندوكاو كنی!
ناستین: یعنی بهترین لحظه همدلی اون زمانی است كه این اتفاقات برای شما پیش مییاد؟
پوپك: اون وقتیه كه من میبینم جوابش رو دارم!
ناستین: چه در حضور باشه و چه در غیاب؟
پوپك: خب، در غیاب خیلی زیادتره. به خاطر اینكه در حضور، آدم ممكنه مستقیما با مشكل برخورد كنه؛ ولی اینكه همیشه جوابها انگار كه مثل یك لوح محفوظ قبلا در ذهن ما هست، این برای من خیلی جالبه.
حسین: به نظر من همدلی بابا خیلی مهمه. مناسب احوال من كه خیلی هست. چرا؟ برای اینكه وقتی تو نخوای هیچوقت دخالت نمیكنه. شلوغ نمیكنه! هیجان به وجود نمیآره. پیش از تو كاری رو برات انجام نمیده! منتظر میشه اگر تو كاری داری، مشكلی داری و نمیتونی حل كنی؛ اون موقع (با اینكه كارش از لحاظ ادبی و هنری خیلی مهمه و ربطی به خانواده نداره) مثل آدمهای دیگه برخورد نمیكنه كه: «آقا به ما چه مربوطه!» یا «اینها مسائل من نیست!» میآد میشینه و مساله رو از زوایای مختلف برات باز میكنه، بدون اینكه بهت بگه كدوم راه رو انتخاب كن. میذاره بری فكر كنی و مشكل رو خودت حل كنی. این كارش خیلی خوبه.
پوپك: معمولا یكی از سوالاتی كه مجلات میكنن اینه كه چرا پدرتون رو دوست دارین؟ (میخندند) اصلا آیا پدرتون رو دوست دارید و اگه دوست دارید چرا؟ خودم اول جواب میدم!
آره من پدرم رو خیلی دوست دارم چون خودش رو به آدم تحمیل نمیكنه! (میخندند)
ناستین: حسین هم همین رو میگفت.
پوپك: آره. (خطاب به حسین) دوست داری چیزی به گفتههات اضافه كنی؟
حسین: نه، من جوابم همونه.
ناستین: خب. آقای مجابی در زمینههای مختلفی كار كردهاند از روزنامهنگاری...
پوپك: این سوال هفتم منه!
ناستین: (میخندند)... شعر و قصه و رمان و طراحی و نقاشی. شما فكر میكنید در چه زمینهای موفقتره؟ یا اینكه شما چه بخشی رو بیشتر دوس دارین؟
من خودم اول جواب میدم! به نظر من ایشون در كارهای طنزآمیزش موفقتره. به خاطر ذهنیت طنزآمیزش و به كار بردن این طنز در قصههاش. خصوصا این قصههای اخیرش كه با عنوان «روایت عبور» به زودی درخواهد اومد (حالا چاپ شده). در این قصهها طنز درحد اعلای فشردگی و ایجاز است. در این قصههای كوتاه، كه در آنها پشتوانه غنی ادبیات كلاسیك ما و طنز پیچیده ذهنی ایشان درهم آمیختهاند، بهترین شكل ارائه كار ایشونه. اگرچه شاعری رو اولین حرفه خودشون میدونن ولی من فكر میكنم بیشترین كارایی و بازدهی ذهنیشون توی این قصههای كوتاه و فشرده است.
پوپك: با وجود اینكه بیشتر آدمها بابا رو به خاطر روزنامهنگاریاش میشناسن (چون تیراژش زیاده) ولی هنوز من وقتی میبینم پدرم رو بهعنوان روزنامهنگار مطرح میكنن خیلی عصبانی میشم! البته خودش عصبانی نمیشه! (میخندد) فكر میكنم این حداقل عملكرد ذهنیشه. خودش میگه زندگی واقعی من شاید از همون موقعی آغاز شد كه شروع كردم به نوشتن رمانهام.
(خطاب به ناستین) اون طنزی رو كه شما راجع بهش صحبت میكنین خیلی برای من جالبه؛ چون كه طنز با جانش و زندگیش عجینه. هر صبح كه از خواب پا میشه باید یه شوخیای بكنه، یه آوازی بخونه! اصلا توی خونشه.
برای من پدرم اول یك داستانسراست. حتی قبل از شاعری. به خاطر اینكه وقتی بچه بودم همیشه برام داستان میگفت. چندین داستان كودكان هم داره. خب، البته شعر گفتن هم یه جور داستانسرایی موجزه كه باید بری بقیه داستان رو خودت پیدا كنی! بعدا كه بزرگ شدم رابطهام با پدرم به خاطر مساله شعر، خیلی غنیتر شد. درسته كه من اول بهعنوان قصهگو باهاش آشنا شدم كه توی داستان «سیبو و سار كوچولو» از خودش بهعنوان درویش قصهگو حرف میزنه ولی بعدا دیدم كه بابا بالفطره یه شاعره. بیشتر از هر چیز دیگه. البته خودش دلش میخواد فكر كنه كه نقاشه! (میخندد)
حسین: به نظر من اگه بابا كاری رو در دو دوره و دو زمان مختلف انجام داده باشه حتما خیلی دوست داره. مثل همین نقاشی. چرا بابا دوباره روزنامهنگاری نكرده؟ ولی نقاشی كرده!
ناستین: خودش هم همیشه همین رو میگه.
حسین: به جز شعر و نقاشی و داستان و اینها.
پوپك: اولین كاری هم كه كرده همینه.
ناستین: خودش هم همین رو میگه. میگه من طبیعیترین كارم طرح كشیدن و نقاشی كردنه. میگه هیچ چیزی به اندازه اون برای من آسون و راحت و هر لحظه و هر زمان در دسترس نیست.
ناستین: یه سوال دیگه! شماها با پدرتون چه مشكلی داشتین؟ در چه زمانی و چه جوری بوده؟ اینطور هم نیس كه همه چیزها عالی و خوب و راحت باشه. اینجور كه ما صحبت كردیم، همه فكر میكنن ما هیچوقت مشكلی نداشتهایم!
پوپك: الان فكر میكنن ما از پدرمون مجسمه ساختیم و گذاشتیم روی پایه!
ناستین: آره. حالا لحظات بحرانیتون كی و چی بوده؟ من خودم هم البته به این سوال جواب خواهم داد.
پوپك: اون موقعی كه توی خونه نشسته بود رمانهاش رو مینوشت. بابا عادت داشت هر روز صبح ساعت چهار بره سر كارش به اداره روزنامه. یك همچین كار شلوغ و پر سر و صدا و هیاهو تبدیل شد به خونهنشینی اجباری! در شرایط بسیار غمانگیز اون دوران. خب، مسلما همیشه هم كه كار رمان روزبهروز خوب پیش نمیره؛ گاه به مشكلاتی برخورد میكنه. یادمه كه افسرده میشد – البته خیلی كمتر از دیگران، در اون زمان – و خشمهای عجیب و غریبی داشت كه فضای خونه رو عوض میكرد. دلم نمیخواد اصلا بهش فكر كنم. برای اینكه دیگه هرگز این رو در بابا ندیدم. فكر میكنم زاییده همون دوران بود. عصبانی میشد و خیلی تند و پرخاشگر شده بود. اون موقع خب مشكلات رمانش رو داشت و بارها و بارها داشت رونویسی میكرد. فكر میكنم سر كتاب «برجهای خاموشی» بود (اولین رمانش). جا داره كه راجع بهش حرف زده بشه كه چرا «برجهای خاموشی» وقتی كه دراومد اون اثر رو نداشت. برای اینكه به نظر من بهترین كار باباس. در زمانی نوشته شده كه پر از سیاهی و در عین حال پر از عمق و مشكلات جامعه اون زمانه و بسیار زنده است.

ناستین: پس از 17 سال دراومد.
پوپك: (میخندند) بعد از 17 سال دراومد و متاسفانه نقد درست و حسابی هم ازش نشد. اون زمان بود كه بابا خیلی عصبانی شد. او حالت رو البته الان دیگه نداره. خب شاید به خاطر اینكه جا افتاده. یه كمی قدرش شناخته شده. توی اون سالهای سیاه و اون شرایط، هیچكس فكر نمیكرد كه هرگز قدرش شناخته بشه!
ناستین: بهعنوان زن ایشون، باید بگم چون پایه زندگی براساس یك چیزی است كه به نظر من خود اون مشكلترین كار دنیاس. وقتی یك نفر كاری میكنه كه نه اجر این دنیایی داره و نه اجر اون دنیایی، نه مادی نه معنوی؛ طبیعتا مشكلات بسیار زیادی به وجود میاد. من درواقع مشكلی با ایشون ندارم ولی زندگی از این نوع كلا مشكل و دشواره. نه اینكه فقط مال ما چیز خاص و ویژهای باشه. خیلیهای دیگر هستند كه در شرایط بدتر از ما زندگی میكنن.
یادمه یكی از بچههایی كه توی كلاس ما میاومد یه بار از من پرسید: «میخوام با یه هنرمند ازدواج كنم. نظر شما چیه، چی توصیه میكنین؟» گفتم: «ببین! توان و صبوری بسیار زیادی میخواد. نمیخوام بگم من آدم خیلی صبوری هستم یا توانم بالاس. نه، من جوان بودم كه ازدواج كردم. در طول زندگی، بر اثر معاشرت با آقای مجابی (كه آدم بسیار صبوریه) این رو یاد گرفتم. همین امروز دیدم آقای مجابی اومده با لباس خواب نشسته توی آشپزخونه و در این هوای سرد داره چیزی یادداشت میكنه. خواستم بگم ژاكتت رو بپوش مبادا سرا بخوری! بعد منصرف شدم! فكر كردم شاید گفتن این مطلب، اون رو از اون فضایی كه درش قرار گرفته بیرون بیاره. حتی چیز به این كوچكی رو نگفتم و رفتم. من باید این ظرافتها را در زندگی بفهمم، اگه شما میتونید رعایت كنید، ازدواج بكنید. البته نه اینكه فهم این ظرافتها یك طرفه باشه، هر دو طرف باید رعایت كنن. اون وقته كه زندگی آرامشبخش میشه. مشكلات ظاهریش كم میشه. ایشون گفت: «وای! چقدر دشواره!» البته بعدا شنیدم كه با اون شخص ازدواج كرد، كه امیدوارم خوشبخت بشن (میخندند). ما در زندگی خودمان مشكل شخصی نداریم. دشواری زندگی یك هنرمند طبیعتا پرتواش خانوادهاش رو هم میگیره. حتی به وابستگان او هم سرایت میكنه. خب، حالا حسین شما بگو.
حسین: اصلا چرا من باید در این مورد صحبت كنم؟!
پوپك: به خاطر اینكه یه تعادلی به وجود بیاد.
ناستین: به خاطر ابعاد مختلف زندگی یك نویسنده. ما میتونیم بگیم كه من با این شخص مشكلی ندارم یا دارم، ولی اگر داریم و نگیم طبیعتا همه میگن اینها كه خانوادهاش هستن همهاش ازش تعریف كردن! نه، ما هم مشكل داریم...
پوپك: حرفهامون به نظر غیرواقعی میآد!
ناستین: بازگو كردن مشكل ما شاید به درد كسی بخوره. مثلا برای خود من این بسیار مهمه كه كسانی كه در این راه قدم میذارن بدونن «زندگی فرهنگی» دشواره. من باید این رو بگم.
حسین: به نظر من هر دوی شما بازم از بابا تعریف كردین!
پوپك: حرفهای من تعریف نبود!
حسین: حالا بعدا معلوم میشه كی تعریف كرده و كی نكرده. من مشكلی با بابام ندارم. مهم هم نیست كه كی چی فكر كنه. تنها ایرادی كه نسبت به بابا دارم یعنی (اگه قرار باشه حتما یه دونه بگم) اینه كه بابا آدمی خجالتیه و این باعث شده كه راندمان كارش از 90 یا 95 درصد، حدودا 10-15 درصد كم بشه. اگه خدا یه جوری خلقش میكرد كه خجالتی نبود، خیلی بهتر بود!
ناستین: خجالتی در ارتباط با كار خودش یا دیگران یا روابط اجتماعیش؟
حسین: «خجالت» باعث میشه كه خیلی كارها رو بكنه، در صورتی كه میتونه نكنه. مثلا وقتی آدمی میخواد باهاش قرار بذاره، نمیتونه بگه «نه، من نمیتونم بیام. كار دارم.» حتما باید بره! خجالتی بودنش باعث كم شدن راندمان وقتهایی میشه كه مفیدن.
پوپك: من یه سوالی از شما دارم: البته اگر دوست دارید جواب بدید! چه عاملی باعث شد كه در این زندگی بمونید، با توجه به اینكه میگید زندگی خیلی سختی بوده. اما موندید و زندگی كردید؛ چرا؟
حسین: به خاطر حرف مردم، بابا!
پوپك: پیشانی نوشته! (میخندند)
ناستین: من قبل از اینكه ازدواج كنم، خودم علاقهمند به ادبیات بودم و ایشون هم فامیل بود و جزو اولین كسانی بود كه كتاب میخوند. من توجهام جلب شد! البته برادری داشتن به اسم «حسین» كه هردومون بهش علاقهمند بودیم. «حسین مجابی» نقاش بسیار خوبی بود كه در 20 سالگی فوت كرد. ما اسم پسرمون را گذاشتیم «حسین» كه یادآور خاطره عموش باشه. اول «حسین» و بعد «جواد مجابی» (هر دو) برای من كتاب میآوردن. اونا اون موقع تهران زندگی میكردن و من قزوین. این كتاب آوردنها باعث یه ارتباط فرهنگی شد و این علاقه رشد كرد. یكی از دلایل بسیار مهمی كه باعث شد در این زندگی بمانم و ادامه بدم اینه كه من جز این نوع زندگی، زندگی دیگهای رو نمیپسندم و دوست ندارم. درسته كه از مشكلات زندگی كردن با یك هنرمند حرف زدم و شاید مشكلاتش خیلی بیشتر از یك زندگی عادی و معمولی باشه و ظرافت بالایی بخواد كه آدم مجبور به رعایتش باشه (چه بلد باشه و چه نباشه، باید یه جوری كسب كنه) اما «فرهنگ» برای من مهمترین چیز در زندگیمه. هیچ چیز دیگری به اون اندازه برام قابل احترام نیس. بنابراین وقتی دیدم شخصی كنار منه كه خیلی تخصصیتر و بهطور فعالانه در این مسیر گام برمیداره؛ فهمیدم میتونیم در كنار هم زندگی كنیم. من كمك كنم به ایشان از نظر كارهای روزمره، تا او در مسیر كارش بهتر و درحد توانمون جلوتر بره. الان هم همین عقیده رو دارم، نه فقط در مورد ایشون بلكه در مورد تمام افرادی كه در عرصه «فرهنگ» گام برمیدارن. اعتقاد قلبیام اینه كه تا جایی كه بتوانم كمك كنم كه اونا این كارو بهتر انجام بدن. نه اینكه بخوام خودم رو قربانی قلمداد كنم؛ كه من در كنار ایشونم! نه، من هم این فضای فرهنگی رو دوست دارم. هر وقت كه میخواستم ناراحت و عصبانی بشم یه دفعه یادم میاومد كه خب من اگه حالا این زندگی رو رها كنم و برم، اون طرفی كه میرم، اونجا چیه؟ میدیدم كه اصلا اون زندگی رو دوست ندارم.
پوپك: یعنی درواقع علاقه به «فرهنگ» باعث میشه كه شما به این زندگی ادامه بدین. یعنی كافیه واسه ادامه دادن زندگی؟
ناستین: خب، بله كه كافیه. من برای یك فرد فرهنگی اونقدر احترام و عزت قائلم كه بتوانم، به خاطر اون فرد، بخشی از خواستههای خودم رو نادیده بگیرم. اون فرد داره كاری میكنه كه برای من عزیزه، محترمه. حالا میخواد شوهر باشه (كه چه بهتر!) میخواد دوستم باشه. فرقی نمیكنه. من اونها رو رهبران واقعی جامعه میدونم.
پوپك: من سوالی از حسین دارم، نمیدونم علاقه داره جواب بده یا نه. معمولا وقتی برخورد میكنم به آدمایی كه پدرم رو میشناسن (چون در خانوادههای ایرانی نقش پدر خیلی مهمه) میگن: «- خب، معلومه دیگه چرا شما به فرهنگ علاقهمندین! برای اینكه پدر و مادر فرهنگی داشتین و اینجور مسائل توی خونهتون مطرح بوده، شمام علاقهمند شدین!» حالا به نظر تو این كافیه برای اینكه آدم فرهنگی بشه یا نه؟ بله نظر تو آیا این ادامه طبیعی اونه؟
حسین: نه، چه ربطی داره؟!
پوپك: میگم در نظر مردم اینطوره.
حسین: این همه آدم فرهنگی هست كه بچههاشون تخس از آب دراومدن و رفتن پی كارای دیگه. پس اونا چی؟!
پوپك: دقیقا. همینطوره كه میگی، ولی مردم انگار انتظار دارن اینجوری بشه!
حسین: خب، شاید تا حدی انتظارشون درست باشه. وقتی یه نفر در خانوادهای بزرگ میشه كه فرهنگیه، اینطور نیس كه چشم و گوشش بسته باشه و نفهمه كه در كجا داره بزرگ میشه. البته این فرد با آدمی كه در خانواده غیرفرهنگی رشد میكنه فرق داره ولی دلیل نمیشه كه بیفرهنگ بشه! اگه علاقهمند باشه ممكنه اون فرهنگ رو از آدمای دیگه كسب كنه. همین!
پوپك: آره، موافقم. این شرط لازم هست ولی اصلا كافی نیست. آدمها با اینكه بیشتر اون حالت غیرفرهنگی رو در بچههای هنرمندها دیدن، ولی دلشون میخواد استثناها رو باور كنن! در جامعه ایرانی میبینیم به خاطر علاقهمندیشان به فرهنگ، دوست دارند فكر كنن بچهها حتما راه پدر و مادر رو ادامه میدن. من هم با تو موافقم و فكر میكنم همیشه اینطور نیست. كوشش پدر و مادر و ایجاد فضای فرهنگی و در نهایت خواست بچه مهمه. حق طبیعی بچه هست كه به هر كاری كه علاقهمند بود بپردازه. اجباری در كار نیست. خب، حالا بریم به سوال دیگری!
پوپك: كدام كار بابا رو بیشتر میپسندین؟
ناستین: توی رمانها، فكر میكنم اول «لطفا درب را ببندید». البته «شب ملخ» رو (به خاطر فضای طبیعیاش كه هر شب زیر بمباران نوشته میشد) كاری كامل میدونم؛ ولی اگر بخوام بگم شیرینترین كاری كه با لذت خوندم «برجهای خاموشی» بود. من همیشه دلم میخواسته كه همه اون رو بخونن تا اون فضا رو به یاد بیارن.
پوپك: شیرینه؟ به نظر من رمان نفس گیریه!
ناستین: نه، رمان پركشش و جذابیه و آدم به دنبالش میره. توی شعرها هم آنهایی كه در سال 2000 میلادی در لندن گفته شده (كه در انتهای كتاب «سفرهای ملاح رویا» چاپ شده) و شعرهای دهه 80 (كه سطرهای بسیار بلند داره)، اون نوع شعرها رو میپسندم. در قصههای كوتاه هم كارهای «روایت عور» و كارهایی كه راجع به گلستان سعدی كرده یا سری كارهایی كه در ارتباط با ضربالمثلها انجام داده دوست دارم.
پوپك: این یه دونه كار نبود؛ یه مجموعه شده!
ناستین: درسته. نمیتونم یه دونه رو بگم چون ارتباط نزدیكی با همه این كارها دارم. از لحظهای كه نوشته میشن تا وقتی كه چاپ میشه. میآد و بارها خونده و غلطگیری میشه. اصولا شاید من صلاحیت نداشته باشم بگم كدوم كار آقای مجابی بهتره؛ باید آدمهای صاحب صلاحیت بگن. برای من واقعا مشكله.
پوپك: من داستانهای بابا رو میپسندم؛ اگرچه رمانهاش رو (مثل «مومیایی»، «شب ملخ»، «برجهای خاموشی» و «شهربندان» را هم خیلی دوس دارم. فكر میكنم بابا در داستانهاش به اون ایجازی كه دلش میخواد میرسه. خصوصا در «روایت عور»، اونقدر با شعر درآمیخته كه چیزی بین شعر و داستان كوتاهست و این كار به نظر من راه جدیدی برای ادبیات معاصره؛ چون عبور آگاهانه از سنته. پشت اون داستانهای هزار و یكشب هست، بدون اینكه اون رنگ و بوی كهن رو داشته باشه. ولی اون فضا هست در لباسی نو. این لباس به تن این روایتها زار نمیزنه! اون رو زیباتر میكنه. خب، مجبورم حرف شما رو من هم تكرار كنم چون من هم شعرهایی رو كه در سال 2000 گفته واقعا دوست دارم. فكر میكنم جزو بهترین شعرهای بابان. البته خودش هم شعرها رو بیشتر از همه دوست داره. با اینكه فكر میكنه مخاطب اندكی برای این شعرها هست، زیاد به این موضوع اهمیت نمیده (میخندد). خب، حسین تو چی میگی؟
حسین: من از شعرهای بابا زیاد نخوندم. از داستانهاش هم نخوندم! ولی از بین اون چند تایی كه خوندم «برجهای خاموشی» بهتره، یعنی اینكه اون ایجاز رو داره. یادمه كه این كتاب بار اولی كه نوشته شد، تعداد صفحات اینقدر نبود. دقیقا مثل آقای «سالینجر» بابا اون رو كمتر و كمتر كرد؛ كه حالا شاید نشه چیزی ازش حذف كرد بدون اینكه كلیت اثر از بین بره. چون من خودم عاشق ایجازم این كتاب رو خیلی دوس دارم. از «مومیایی» خوشم نمیآد، هیچوقت نتونستم اون رو تا آخر بخونم. تو عمرم شاید هفت – هشت تا رمان باشه كه نتونستم تا آخر بخونم یكیاش همین «مومیایی» هست!
بابا شعرایی داره كه من اسمشو گذاشتم «شعرهای ایتالیایی – آرژانتینی». یعنی ملغمهای بین اون چیزی كه در ایران قدیم وجود داشته و اون چیزهایی كه آقایان «كالوینو» و «بوتزاتی» و «بورخس» میگن و یه سری از نقاشیهایی كه من در كودكی خیلی دوس داشتم و بابا نشونم میداد. شعرهایی كه سطرش خیلی بلنده. اینها با سلیقه من سازگارن. موجوداتی داره كه همه در هر لحظه ممكنه پیدا و ناپیدا بشن. تعدادشون زیاده و حجیمند. مثل تابلوهای نقاشی «بروگله» پر از تصویره، پر موجوداتیه كه همهشون با هم دیگه فرق میكنن: تكراری نیستن، هر قدر بیشتر نگاه كنی چیزای بیشتری كشف میكنی و ضمنا از «ساینس فیكشن» تو اونا كمك میگیره كه برای من خیلی لذت بخشه. بعد همه اینها رو با متون كهن (درواقع میتولوژی قدیمی ایران از «هزار و یكشب» و «گرشاسبنامه» و «شاهنامه» فردوسی) با هم قاطعی كرده و چیزی كه دراومده مال خودشه. در مورد نقاشیهای بابا هم اون نقاشیایی رو كه من بچه بودم و بابا برام میكشید خیلی دوس دارم. كارایی را كه جدیدا میسازه دوس ندارم! میگفت یه خطی رو بكش. من خطی میكشیدم و اون روی كاغذ به اون جون میداد. من هر دفعه سعی میكردم یه خط سختتر بكشم كه بابا نتونه اون رو به یه چیزی تبدیل كنه اما همیشه یه جوجه خوشكل یا یه اژدها میشد! یك بازی دیگهای هم بود كه كاغذ رو چند قسمت میكردیم بعد در محدوده اون مربعهای تقسیم شده كاغذ، باید سعی میكردیم شكلی رو در بیاریم. مثلا مارپیچ یا مثلث یا چیزایی كه بچهها میكشن. این نقاشیها رو من خیلی دوس دارم.
پوپك: حالا كه این رو گفتی یادم اومد، من گلهای از بابا دارم: چرا همیشه «تنتن و میلو» رو زودتر از من میخوند؟! (میخندند) نمیذاشت من تموم كنم! وقتی بچه بودم این موضوع اعصاب من رو خراب میكرد!
حسین: (خیلی جدی) بابا همه چیزا رو زودتر از همه میخونه، فقط «تنتن و میلو» نیس!
ناستین: حالا كه بابا خودش نیس، از من خواسته یه سوالی رو مطرح كنم و بپرسم....
حسین: از الان بگم، من به این سوال جواب نمیدم! میخواست خودش باشه و بپرسه! (میخندند) یعنی چه كه یه نفر دیگه بیاد براش سوال كنه!...
ناستین: سوال مشتركی است از همه ما. میگه شما از زندگی در این فضایی كه حرفش رو زدیم خوشحالین یا اینكه دوست داشتین تو فضاهای دیگهای بزرگ شده بودید و یه نوع دیگهای زندگی داشتید؟
حسین: من اول میگم! (میخندند) یادمه چند وقت پیش كسانی در همین خانه میگفتن «آدمهایی كه نمیفهمن خیلی خوشحالترن؛ چون نمیفهمن كه نمیفهمن!» در حالی كه من خیلی خوشحالم از اینكه میفهمم (ممكنه رنج هم ببرم اما اون رنج برای من خیلی همواره) چطور ممكنه آدم مثلا شعر رو نفهمه بعد خوشحال هم باشه از اینكه نمیفهمه! اون كه اصلا نمیدونه «شعر» چیه، چطور میتونه شعر فلانی رو بفهمه یا نفهمه! من در اینجا جواب اون آدمایی رو دادم كه چند سال پیش این حرفها رو میزدن (میخندند)!
ناستین: یعنی چی؟! بهطور غیرمستقیم مثلا جواب دادی؟! (حسین میخندد)
حسین: حالا دیگه نمیدونم؛ والسلام علیكم و رحمهالله! این رو بابا بزرگم میگفت! (میخندند)
پوپك: من نمیتونم برای خودم یه زندگی موازی رو تصور كنم. البته میتونم ولی اصلا علاقهای ندارم كه ببینم اگر اینطوری نبود چطور بود؟ فكر میكنم ذهنیتم آنچنان با این زندگی درهم آمیخته است كه حتی در موقعی كه داشتم برای خودم (میخندد) تبدیل به یك موجودی میشدم كه شخصیت خودم رو رشد بدم، رفتم تا اون ته روحم! فكر میكردم شاید دیگه قبل از اون هیچ چیزی (بهعنوان من) وجود نداشته و نگاه كه كردم دیدم اون عصارهای كه در من وجود داره پر از این زندگیه. واسه همین من به خودم وفادارم. اگر كه یه آدم فرهنگی باشم (و این برام مثل روز روشنه) به خاطر اینه كه رفتم تا اون عمق و خواستم چیز دیگهای باشم (با اینكه خواستم متفاوت باشم، خودم باشم: مثل هر بچهای كه میخواد بزرگ بشه و خودش باشه) دیدم نمیتونم چیز دیگهآی باشم. الان از این موضوع خیلی خوشحالم كه نمیخوام چیز دیگهای باشم. البته اگر بهدنبال اون كندوكاو نمیرفتم الان نمیدونستم چقدر خوشحالم! این برخلاف حرفی است كه حسین میزنه: فرانسویها اصطلاحی دارن كه میگن «احمقهای خوشبخت». ولی من خوشحالم كه «احمق خوشبخت» نیستم (میخندد).
ناستین: خب، اینكه برخلاف حرف حسین نشد؛ موافقش شد!
پوپك: زندگی ما اصلا ساده نیس برای اینكه حتی در مورد اتفاقی در زندگی روزمرهات نمیتونی براساس سنت یا چیزهایی كه بهت یاد دادن واكنش نشون بدی؛ مثل همه آدمهای دیگهای كه این كار رو میكنن و چیزی از پیش براشون تعیین شده نیست. هر اتفاقی كه میافته تو باید بهش فكر كنی و بهش شك كنی! من اون «یقینی» رو كه به دیگرون احساس خوشبختی میده ندارم. برای من همیشه اون «تردید»های هملتی زجرآور بوده و این تردید برای هر كسی كه فكر میكنه هست. هرچه بیشتر فكر میكنه كمتر به «یقین» میرسه. زندگی سختیه ولی به جز این هم برای من متصور نیست!
حسین: من میخوام یه چیز دیگه بگم: من ترجیح میدادم كه اصلا در دنیای پیشرفتهتری زندگی میكردیم. این شاید باعث میشد كه این همه تلاشی كه بابا از همه بیشتر میكنه (چون تلاشهایی كه من میكنم و جهتی كه میرم خب ممكن بود مثلا در آمریكا كمی جمعترش میكردم و نتایج بهتری میداد. البته الان هم به همین قانعم و برای من زیاد فرق نمیكنه؛ ولی برای بابا اصلا اینطور نیست) اگه دنیایی بود كه از لحاظ آفرینش تعداد آدمهایی مثل آقای شاملو و همینطور تعداد آدمهایی كه كار رو میفهمن (چه آنهایی كه نقد میكنن یا تعریف) انگشتشمار نبودند خیلی بهتر بود... حالا میسر كه نیست!
پوپك: یعنی یه عالم مثالی (خیالی)؟
حسین: مثالی نیس، نه، ما اگر در انگلیس زندگی میكردیم همهمون مسلما خیلی بیشتر پیشرفت كرده بودیم. البته این اصلا آرزوی من نیس و دلم هم نمیخواد به خارج برم (نمیخوام مثلا برم سربازیام رو بخرم و یه جوری برم خارج!)، غربزده هم نیستم!... نه، ولی این رو میدونم كه اگه اونجا بودیم...
ناستین: یعنی متولد اونجاها بودید.
حسین: بابا اگه اونجا متولد شده بود مطمئنا خیلی بیشتر از اینها پیشرفت میكرد. نمیدونم این رو گفته یا نگفته كه خیلی از كارهایی رو كه انجام داده به این دلیل بوده كه كسی نبوده تا اون كارها رو بكنه.
ناستین و پوپك: بله، گفته.
حسین: مثلا چرا بابا باید بره نقد نقاشی بنویسه؟ برای اینكه كسی نیس كه بنویسه. او آدمی بوده كه بهطور جدی نقاشی رو دنبال كرده. درسته كه كارش خیلی عالی بوده، ولی میتونست هم نكنه. میتونس خیلی متمركزتر عمل كنه....
پوپك: من یه سوال ساده دارم كه تو اغلب مصاحبهها هست. بد نیس ما هم بهش جواب بدیم. الان دیگه خیلی قلنبهگویی كردیم! (میخندد) بهتره یه كم سبكسری بكنیم! سوال من اینه كه پدرتون تو خونه چه جوریه؟
خودم اول میگم! پدر من هیچوقت دنیا رو جدی نمیگیره، همیشه آواز میخونه و هر قدر هم كه همه ما میگیم كه صدات زیاد خوب نیست، اهمیتی نمیده! (میخندد) و این طنز و اون روحیه شادخویانهاش رو اگر نداشت، با این همه عمقی كه داره، آدم خیلی جدی و عبوسی میشد! خوشبختانه طنز بهش كمك كرده كه بتونه در این دنیا دوام بیاره.
توی خونه آدم بسیار بامزهای است و ما خیلی از دستش میخندیم. واسه همینه كه من دلم نمیخواد «یه خاطره شاد» بگم، چون گفتن فقط به خاطره شاد یعنی در خاطرات دیگر رو بستن كه اینها در گذشته بوده و نوستالژی است! نه، اینطور نیست ما زندگی رو میسازیم. هر روز به وجود میاییم و امكان داریم كه تغییر كنیم و هر روز میتوانیم خاطرات شاد به وجود بیاوریم. متاسفانه خاطرات بد هم به وجود میآد ولی خاطرات شاد رو باید بسازیم. پدرمون به ما یاد داده كه چه جوری خاطرات شاد رو به وجود بیاوریم و اینكه شادی در درون آدمه و یه چیز خارجی نیست. آدم بسیار خوش محضریه. (میخندد)
حسین: من «در جهت مبارزه با ابتذال» اصلا در این باره صحبت نمیكنم!
پوپك: ابتذال من یا ابتذال سوال؟
حسین: ابتذال سوال! اصلا به كسی ربطی نداره كه بدونه بابای ما توی خونه چه جوریه! اگه میخواد بیاد خودش ببینه چه جوریه!
پوپك: به اندازه كافی كه میان! (میخندد)
ناستین: تصویر واقعیتون از پدرتون چیه؟
حسین: این رو میگم تا اونهایی كه نمیدونن بدونن كه بابای من یه آدم تكبعدی نیست. باید با دیدن و شنیدن مداوم و طولانی فهمید چه جوریه. همینجور كه الان تمام فامیل ما نمیدونن كه واقعا بابا چه جوریه!
پوپك: شما دوس دارین بگین كه شوهرتون توی خونه چه جوریه؟
ناستین: آره، میگم زندگیمون چه جوریه. ما دو تا بچه داریم (یه پسر و یه دختر). دخترمون ازدواج كرده و رفته خارج از ایران زندگی میكنه. پسرمون تو ایرانه، ولی الان تنها شدیم. اون موقعها كه...
حسین: از سرتون وا كردین دیگه!
ناستین: (میخندد) آره خیلی! اون موقع كه چهارتاییمون با هم بودیم آشپزخونه محل تجمع ما بود و دل كندن از میز آشپزخونه دشوار! بچهها میخواستن مدرسه برن به زور از دور میز بلند میشدن! اونقدر بحث و صحبت و خنده و شوخی بود كه بچهها دوست داشتن بمونن. این محل تجمع هنوزم وجود داره. هنوزم كه بچهها میان خونه، باز همون اتفاق میافته.
ولی حالا كه خودمون دوتایی هستیم بعد از اینكه صبحونه میخوریم میشینیم به بحث روزمره كه چه كار میخواییم بكنیم. كجا میخواییم بریم. برنامهمون چیه. از ساعت 9 به بعد كه دیگه صبحونه و صحبتهامون تموم شده، ایشون میره تو اتاقش پشت كامپیوتر، من هم همینجا پشت میز آشپزخونه به قول غلامحسین ساعدی «در دخمه چرت و پرت سر هم میكنم.»
پوپك: شناختنامه؟
ناستین: البته كتاب «شناختنامه جواد مجابی» الان رفته زیر چاپ و حالا دارم راجع به كلیه كارهای ایشون تجزیه و تحلیل مینویسم. بعد ساعت یك، با هم ناهار میخوریم و یه صحبت كوتاهی میكنیم و میریم استراحت میكنیم تا عصر كه دوباره برنامه كار یا دید و بازدیدها شروع میشه. توی این خونه جماعت زیادی میان و میرن: چه شعرا و نویسندگان مشهور و چه بچههای جوان. مدت بسیار طولانی هم یه «كلاس قصهنویسی» داشتیم كه بچههای شاعر هم در آن بودند و كلاس رو دو نفری اداره میكردیم. هنوز هم كه هنوزه باز بچهها میان شعر و قصه میخونن. درواقع خونهای هست كه خیلی دلم براش تنگ میشه. یعنی اگه مسافرت برم فكر میكنم كه ای وای! یه چیزایی اونجا و در اون خونه مونده كه باید برم اونا رو انجام بدم و میخوام زود برگردم و كارها رو سامان بدم. اگرچه این كارها رو همه جا میشه انجام داد ولی وقتی كه ما نیستیم خیلی از بچههای جوان میگن انگار پدر و مادر ما رفتن.
پوپك: تعداد مدعیان زیاد شد!
ناستین: آره! درواقع در تمام طول روز، یه سبك روحیای در تمام این خونه موج میزنه كه اون سنگینیهای كار با این سبك روحی «كوندرا»وار با هم یه جوری تلطیف میشه.
پوپك: من یه چیزی میخواستم اضافه كنم: من كه از برادرم بزرگترم وقتی ازدواج كردم رفتم، اینقدر این فضا برای من عادی و طبیعی بود (واسه همینه كه میگم نمیتونم یه فضای دیگهای رو متصور بشم) فكر میكردم من كه برم، چون اون فضا با من هست به زندگی جدید من هم میاد؛ اما بعد دیدم كه اصلا اینطور نیس. برای من 10 سال طول كشید تا بتونم یه فضای كوچولوی فرهنگی به وجود بیارم (میخندد) كه ژنریك این فضا باشه. به هیچوجه مثل اینجا نیس ولی فضاییه كه من توش راحتم و میتونم نفس بكشم. به وجود آوردن كپسول زیبایی (اصلا دلم نمیخواد اسمشو بذارم «برج عاج» چون جاییه كه توش راحتی و بقیهرم به اونجا دعوت میكنی) خونهای، كه آدمها بیان توش بمونن و نخوان برن، بخوان بنشینن و تامل كنن، كار دشواریه.
ناستین: دلم میخواست بهعنوان یكی از سوالات از جهان شخصی خودتون حرف بزنین و بگین كه شماها چند سالتونه؟ تحصیلاتتون چیه و چه كار میكنین؟ خب، به هر حال مردم میخوان بدونن این كسان كه این افاضات رو كردن كی هستن؟!
پوپك: من راجع به سن و سالم حرف نمیزنم! نه به این خاطر كه نمیخوام بگم، چون اصلا هیچوقت بهش فكر نمیكنم. من فرزند اول این خانوادهام. زمان برایم چیز عجیب و غریبییه كه هیچوقت به سال شماره نمیكنم. همیشه توی ذهن من هست كه وقتی بچه بودم و «شازده كوچولو» رو میخوندم میگفت: «آدم بزرگا وقتی آدمو میبینن اول اسم تو میپرسن بعد میپرسن چند سالته؟» و فكر میكردم راست میگه چقدر ابلهانه است كه آدم یه چیزی رو با یك سنی و یك اسمی بخواد تعیین كنه. آدمها رو بذاره تو یه جعبه كوچولو. حالا با همه این حرفهایی كه زدم، سالی كه به دنیا اومدم رو میگم، ولی سن واقعی من یه چیز دیگهاس، مثل همه آدمها اگه به خودشون رجوع كنن. سالی كه به دنیا اومدم 1345 خورشیدی (1969 میلادی) و رشته «ادبیات فرانسه» رو در مشهد خوندم. انگلیسی هم بلدم و همیشه علاقهمند بودم كه زبان یاد بگیرم به این خاطر كه دلم میخواست مطالب رو به زبان اصلیشان بخونم. متاسفانه در مورد «داستایفسكی» این امر امكانپذیر نشد چون روسی خیلی سخته (میخندد). پدر و مادرم هم اجازه دادن من اون چیزی رو كه دوست داشتم بخونم و این برام خیلی مهم بود. دیگه چی بگم؟ ازدواج كردم، بچه ندارم و در لندن زندگی میكنم. از این موضوع خیلی دلخورم و دوست ندارم در خارج زندگی كنم. دلم میخواست اگر میتونستم برگردم. البته این را هم یاد گرفتهام كه آدم نباید نق بزنه. پدر و مادرم آدمهای بسیار مثبتی هستن و هیچوقت نق نمیزنن و عمل میكنن. به خاطر ارتباط با اینجور آدمها، همیشه وقتی به یه پدیده نوظهوری برمیخوردم میگفتم مگه میشه كه آدم عمل نكنه؛ خب یعنی چی؟! برای همین نق نمیزنم! (میخندد) یه جای دیگه زندگی میكنم و میدونم انسان میتونه همه شرایطی رو كه برایش وجود داره و بهش علاقهمند نیس همیشه عوض كنه.
ناستین: (خطاب به پوپك) خب، شما الان چه كار میكنید؟
پوپك: در كار جمع كردن اولین كتاب شعرم هستم.
ناستین: پس شما شاعر هستید؟!
پوپك: بله، مقصرم! (میخندند) و یك مجموعه درآوردم با پدرم به اسم «شعرهای من و پوپك» كه در كتاب «شعر بلند تامل» هم چاپ شده. اینكه پدرم اجازه داد شعرهای من و او در یك جا چاپ بشه برای من اهمیتش بیشتر از اینه كه شعرام چاپ شده. درواقع این هم باز آزاداندیشیاش رو نشون میده وگرنه اصلا نمیخواست من رو (برخلاف اون چیزی كه همه فكر میكردن) مطرح كنه. ولی با آزادمنشی عملا نشون داد كه خب چه اشكالی داره دو نسل در كنار هم باشن. اگرچه ما شعرامون اصلا مثل هم نیس و من خودم رو در مقابل بابا هیچ چی نمیدونم. ما در مقابل هم نیستیم بلكه در كنار هم هستیم.
ناستین: شعرا ادامهدهنده یكدیگرند.
پوپك: بله.
ناستین: (خطاب به حسین) شما چی؟
حسین: من چون آدم «پرفكشنیستی» هستم معتقدم وقتی آدم میخواد در مورد شخصیت كسی صحبت كنه، نمیشه در یه جمله، یه كتاب و دو كتاب، یا یه فیلم و دو فیلم بگه. برای شناخت او احتیاج هست كه یا اون آدم یا حتی خود خدا باشی! به جز این حالت دیگری وجود نداره. بنابراین نمیخوام بگم من كیام یا چند سال دارم؛ ولی برای اینكه خیال خوانندهها راحت بشه باید بگم كه من هیچ علاقهای ندارم داستان بنویسم! شعر هم نمیگم. رفتم توی فضای كاری دیگری. عقایدم كاملا منطقیه و احساساتی و شاعرانه نیست!
پوپك: دوست داری تحصیلاتت رو بگی؟
حسین: آخه چه فرقی میكنه؟ اگه من الان علوم انسانی خونده بودم همه میگفتن بهبه ببین به باباش رفته! ولی آدم هر چیز دیگری خونده باشه یكسان به نظر میاد. مثلا من اگر الان مهندس باشم یا معمار یا هر چیز دیگری فرقی نمیكنه و مهم نیست. ولی سنم البته شاید مهم باشه، میگم من 30 سالم هست.
ناستین: حسین! تو اگه سوالی تو ذهنت هست بگو.
حسین: شما فكر میكنین باباتون (خطاب به پوپك) یا شوهرتون (خطاب به ناستین) شبیه چه شخصیتی در داستانهاست؟ من این رو اول جوابش رو پیدا كردم میخواستم بگم بعد دیدم هیچ ربطی به حرفهایی كه زدیم نداره، سوال نكردم.
پوپك: خودش دلش میخواد شكل كی باشه، یا واقعا شكل كی هست؟
حسین: اینكه خودش گفته «الكسی»یه.
ناستین: (میخندند) من نمیدونم شكل كیه. برای من یه چیز ناشناخته و كاملا استثناییه. من او رو یواشیواش شناختم، البته نه كاملا. نمیدونم اصلا شبیه كیه، چون شبیه به هیچكس نیس، یه ملغمهایه از تموم كسانی كه من میشناسم.
پوپك: «كسی كه مثل هیچكس نیس».
ناستین: (میخندد) شما چی فكر میكنین، باباتون شبیه كیه؟
حسین: من كه سوال را مطرح كردم آخر جواب میدم!
پوپك: ای بدجنس! من میدونم بابا دوس داره شبیه كی باشه: دوس داره چیزی بین «عبید»، «مصدق» و «دهخدا» باشه. یعنی مثل مصدق آدمی تیزبین و فراتر از زمان خود، از لحاظ دقت در كار مثل دهخدا (كه یه روزم كارش رو تعطیل نكرد) و از لحاظ زندگی شخصی مثل عبید (یعنی طنزپرداز در همه لحظات). ولی اینكه «شكل» كی هست؟ نمیدونم حتما شبیه یه كسی هست! به نظرم سوال جالبیه.
حسین: خونواده ما چهار نفریه. رابطه بابا با اون سه نفر دیگه هركدوم ویژه خودشه. هیچوقت رابطه یكسانی از خودش ارائه نمیده. مثل همه كه میگن ما باید بین بچههامون فرق نگذاریم، مثلا به پسر اول اینجوری نگاه كنیم و به دختر بزرگ اونجوری، رفتار نمیكنه. من همیشه فكر میكنم كه رابطه من و بابا جدا از خانوادهاس. رابطهای هست مثل كتاب «من و بابام». یه باباییه كه آخر سر اونها ماه و ستارهند با همدیگه. یعنی یه آدم جاودانیه برای من، نمیدونم چرا اینجوریه.
پوپك: من هر چی فكر میكنم میبینم بابا مثل «دون كیشوت» است. البته نه بهصورت مسخره، به خاطر اینكه دنیای خودش رو داره و اون دنیا اونقدر براش جذاب و حقیقیه كه اون رو به دنیای واقعی (كه خیلی غمانگیز و عبوسه) تحمیل میكنه. البته «سانچوپانزایی» هم نداره شاید توی خودشه (میخندند) از این جهت شبیه «دون كیشوت»ه كه خیلی خودش رو جدی میگیره!
ناستین: اون هم كه خودش رو جدی میگیره.
پوپك: آره دیگه.
ناستین: خب، حالا سوال میكنم كه چه آرزویی برای باباتون دارین؟
حسین: من گفتم: بهترین آرزوم اینه كه دلش میخواسته قدرت انتخاب داشته باشه برای پدر و مادر و محل جغرافیایی و زمانی كه متولد شده. اگه این امكانات رو بهش میدادن خوشحال میشد.
ناستین: (خطاب به پوپك) آرزوی تو برای بابات چیه؟
پوپك: آرزویی كه من برای بابام دارم خیلی سادهس. دلم میخواد قدرش شناخته بشه، نه بیشتر از آنچه كه هست، همونی كه هست واقعا شناخته بشه.
ناستین: من هم میخواستم همین رو بگم. یعنی دلم میخواد جایگاه واقعی او به درستی و در زمانی كه زنده هست شناخته بشه. (خطاب به بچهها) از شما كه در این مصاحبه شركت كردین متشكرم.
نقل از : نگاه